با خود اندیشید حالا باید سرنوشت اموال و املاکم را به کدامیک از این چهار تنلش بسپارم. پس تصمیم گرفت آنها را بیازماید تا بفهمد کدامیک از آنها از بقیه عاقلتر است. چهار فرزندش را احضار کرد و به آنها گفت: شما را سرمایهای عطا میکنم. هریک از شما که از سرمایهاش درستتر استفاده کرد، وصی و وارث اصلی من خواهد بود. چهار پسر، سرمایه را گرفتند و هریک به سمتی رفتند تا با سرمایه خود کاری ترتیب دهند.
چندی بعد، چهار پسر با هم قرار گذاشتند تا در مورد کارهایی که کرده بودند با هم صحبت کنند. پسر اول گفت: من سفرهای خریدهام که وقتی آن را باز میکنم، هر خوردنی که دلم خواسته باشد در آن حاضر میشود. پسر دوم گفت: من آینهای خریدهام که هرکس که بمیرد عکسش داخل آن نشان داده میشود. برادر سوم گفت: من موکتی خریدهام که وقتی سوارش میشوم مرا همهجا میبرد. برادر چهارم گفت: من چوبی خریدهام که اگر به مرده بزنم زنده میشود.
برادر اول سفرهاش را پهن کرد و در آن غذاهای زیادی ظاهر شد. مشغول خوردن بودند که ناگهان آینه برادر اول روشن شد و عکس مرد بازرگان در آن افتاد. فهمیدند پدرشان به دیار باقی شتافته است. برادر سوم گفت: سوار شوید برویم. چهار برادر سوار موکت جادویی شدند و وقتی به خانه رسیدند، سر جنازه پدر رفتند و برادر چهارم با چوب جادویی به پدر زد تا زنده شود. اما چوب کار نکرد و پدر زنده نشد. چوب را برداشتند و به نزد شرکت گارانتیکننده رفتند. شرکت گارانتیکننده اعلام کرد که داخل چوب آب رفته است و چوب مشمول گارانتی واقع نمیگردد. بهاینترتیب مرد بازرگان مرد و نفهمید کدامیک از پسران تنلشش از همه عاقلتر بوده است و ما نیز نفهمیدیم.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)