طبیعتگرد گفت: «هیچکدام؛ طبیعتگردی سادهام.» پلنگ گفت: «شکارچیان غیرقانونی به دنبال منند. میشود مرا در کولهات جا بدهی و از اینجا دور کنی؟» طبیعتگرد گفت: «بلی. اما بگذار نخست شگفتی خود را از اینکه پلنگ حرف میزند ابراز کنم.» وی پس از آنکه شگفتی خود را ابراز کرد، گفت: «ولی از کجا معلوم که وقتی تو را از اینجا دور کردم، مرا نمیخوری؟»
پلنگ گفت: «به جان یک دانه بچهام.» طبیعتگرد قول پلنگ را پذیرفت و او را در کوله بزرگش جاساز کرد و به راه افتاد. وقتی بهاندازه کافی از آنجا دور شدند، طبیعتگرد کوله خود را زمین گذاشت و زیپ کوله را باز کرد تا پلنگ از داخل آن بیرون بیاید. پلنگ وقتی از کوله بیرون آمد، گفت: «ای طبیعتگرد، من زخمی و گرسنهام و با این منطقه نیز آشنایی ندارم. چارهای ندارم جز اینکه تو را بخورم.» طبیعتگرد گفت: «ولی تو به جان بچهات قسم خوردی.» پلنگ گفت: «من بچه ندارم. یعنی اصلا تشکیل خانواده ندادهام.»
طبیعتگرد فکر خود را به کار انداخت و گفت: «باشد، حالا که چاره دیگری ندارم بیا بخور. اما پیش از آن آخرین خواستهام را اجابت کن.» پلنگ گفت: «خواستهات را بگو.» طبیعتگرد گفت: «وقتی من به شهر برنگردم، نیروهای امداد و نجات به دنبال من خواهند گشت و کوله مرا پیدا خواهند کرد. دوست ندارم تصور کنند من مردی چرک و کثیف بودهام. اگر داخل کوله من کثافتکاری کردهای، نخست به داخل کوله برو و آن را تمیز کن، بعد بیرون بیا و من را بخور.» پلنگ گفت: «باشد.» و به داخل کوله برگشت تا کثافتکاری خود را تمیز کند. در این لحظه طبیعتگرد در کوله را بست و با چوب، پلنگِ داخل کوله را آنقدر زد که مرد. سپس گفت: ترحم بر پلنگ تیزدندان، ستمکاری بود بر گوسپندان و به این ترتیب پلنگ، که آخرین بازمانده پلنگ ایرانی بود در اثر بدعهدی و سوءرفتار خود از بین رفت و از آنجا که تشکیل خانواده نداده بود و تولهای نداشت، نسلش نیز منقرض شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)