باید چند کلمه بگویی که اگر خواست به جای آن چند صد صفحه همین چند کلمه را بخواند، بتواند تمام حرفت را بفهمد. الحق که این کلام از هر قلم قاصری و هر زبان زبونی برنمیآید. اما به نظرم عبدالحسین زرینکوب در کتاب «روزگاران؛ تاریخ ایران از آغاز تا پایان سلطنت پهلوی» به خوبی توانسته از پس این ایجاز بربیاید. در شروع کتاب، وقتی میخواهد همه تاریخ ایران را در چند کلمه بیان کند به این فلات پر فراز و نشیب میگوید «گذرگاه حوادث». گذرگاه حوادث یعنی توضیح هر آنچه در این چند هزار سال بر این سرزمین رفته است. از جنگها، غارتها، تحمیلها و تحریمها تا خیانتها و خنجر از پشت زدنها. تاریخ گواه است کشور ما چند بار در طول عمرش توسط بیگانگان غارتشده و گاهی با خاک یکسان شده است؛ بیگانگانی که هر کدام فرهنگ و زبان خود را داشتند و بالطبع هر سرزمینی که به دستشان فتح شد، کمکم زبان مادریاش را فراموش کرد و به لباس، زبان و فرهنگ آنان درآمد. اما عجیب نیست شما که کشورتان هر بار از زیر خاکستر اسکندر، چنگیز و... درآمده است، الان روزنامه را جلوی صورتتان باز کردید و به زبان فارسی میخوانید و بعد هم لابد به زبان فارسی با خودتان فکر میکنید این نویسندهها هم زده است به سرشان، هر بار مشتی کلمه سر هم میکنند که ستونشان خالی نماند. اما فکر نمیکنید با تاریخی که از زیر خروارها ویرانه جنگ سر برآورده، نویسنده هنوز این کلمات را به زبان فارسی سر هم میکند و شما هم به زبان فارسی فکر میکنید که مهمل میبافد! بله، یکی از دلایل روشنش این است که سلاح ما همواره کتاب بوده است نه شمشیر. پادگان نظامی ما مکتبخانهها بودهاند. کودکی که در مکتبخانه، بوستان و گلستان سعدی را فراگرفته بود، قرآن را از بر کرده بود و با اشعار حافظ بزرگ شده بود، وقتی مردان چنگیز خانهاش را میسوزاندند، زیر لب میگفت: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق... و این شد که دوامشان بر جریده عالم ثبت شد. این است که بعد سالیانی دشمن تازه فهمید سلاح این سرزمین کتاب است و این شد که در دوره فتحعلی قاجار چند صد هزار نسخه کتاب خطی از کتابخانههای سلطنتی سرقت شد و برنگشت. اما این روزها که تصاویر جشن و پایکوبی مدارس با آهنگهای شش و هشت و کلمات آهنگینی به اسم شعر را میبینم، تصاویر تاری از کودکانی که در مکتبخانهها گلستان سعدی را همخوانی میکردند، انگار در ذهنم بسمل میشود و جان میدهد. فکر اینم مدارسی که روزی پادگان بودند و کودکان این سرزمین را با اشعار سعدی و حافظ و آیات قرآن مسلح میکردند، حالا «دیجی» میآورند و همه کودکان به زبان بیچاره فارسی کلماتی را که از بر کردهاند همخوانی میکنند و لابد مدیر و معلمشان هم گوشهای ایستادهاند و از این همه نشاطی که در بچهها میبینند، لبخند رضایت بر لب دارند. معلم و مدیری که شاید این خبر را صبح در صفحات مجازی خواندهاند که ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن آمریکایی روانه خلیجفارس شده، اما حتما نمیدانند این ماجرا شبیه این است که تانکی لولهاش را از پنجره خانهشان بیاورد داخل و بگوید با خیال راحت شامتان را بخورید ما مزاحم نیستیم! آنها حتما نمیدانند این ناو هواپیمابر کی متولد شد. سال ۱۹۸۸، درست یک سال پس از شهادت مسافران پرواز ایرباس ایرانی توسط ناو وینسنس آمریکایی. این حجم غول پیکر که از بیش از یک میلیارد قطعه مختلف ساخته شده و پیچیدهترین ماشین ساخت دست بشر است، حکما از سلاح قدیمی ما که در کتابخانهها خاک میخورد، قویتر نیست. اما میخواستم این بار این پیام را به ناو آبراهام لینکلن مخابره کنم: خارجی! به این دو سه فقره ضایعه نگاه نکن؛ یادت باشد سرزمینی که به آن چشم طمع داری، در مدرسه و مکتبخانهاش نوای همخوانی قرآن و گلستان و شاهنامه پیچیده و میپیچد... فهمیده و حججی یادت نرود!
علیرضا رأفتی
نویسنده