حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
جلوی زندان ایستادم و به ساختمان سفید و خاکستری با پنجرههای خاک گرفتهاش خیره شدم. هنوز شک داشتم بروم داخل یا نه. در ورودی بلند بود و میلههای آن نشان از پایان آزادی. جلوی درِ زندان تابلوی شرح حال ساختمان روی تابلوی فلزی نوشته شده بود. زندان درست در میانه سالهای 1329 ساخته شده بود. سرم را بالا بردم و چشمم به دو سرباز سنگی بالای دیوارها افتاد.
اینبار این فکر در ذهنم نشست که نگهبانان زندانها از خود زندانیان این ساختمانهای سیاه و سفید، زندانیترند و تنها تفاوت آنها با زندانیان در آسمان بالای سرشان است و فکری که اسیر در خود شده است.
از پلهها بالا رفتم و از در میلهای سبزِ تیره رد شدم. در میان چهاردیواری با دیوارهای بلند که دو طرفش به راهروهای تاریک میرسید، محصور شدم. سرگردان دنبال کسی بودم که زودتر از این فضا خارجم کند. مردی با موها و محاسن سفید با عینک مربعی از اتاق سمت چپ با لبخند به استقبالم آمد. نمیدانستم باید لبخند بزنم و از دیدنش خوشحال باشم یا در همان سردرگمی پا به فرار بگذارم. قبل از اینکه مغزم دستوری صادر کند باید پاسخگوی این مرد بودم که چرا اینجا ایستادهام.
تنها در میان سیاسیون
زبانم به حرکت درآمد و اینبار بیاختیار گفتم میشود از داخل زندان بازدید کرد. خندید و گفت اینجا موزه است. میتوانی اول به زندان عمومی کمی پایینتر از این ساختمان سر بزنی و بعد بیایی اینجا. زندان عمومی را یکبار دیده بودم و میدانستم موزهای بیش نیست، اما اینجا فرق داشت. گفتم نه میخواهم اول زندان سیاسی را ببینم. بلیت را خریدم و با من همراه شد و قبل از ورود به بندها راه را به من نشان داد و به اتاق سمت چپ برگشت.
تنها بازدیدکننده آن ساختمان من بودم. نفسم به شماره افتاده بود. روزهای پرآشوب مشروطه، کودتای ۲۸ مرداد و بعدتر انقلاب اسلامی در میان این دیوارها پر رنگ شدند. تنها یادگاری باقیمانده از آن روزگار، شنیدن نامحسوس نفسهای انقلابیون زندانی میان این دیوارهای بلند بود. قدم در راهرو گذاشتم. اولین بخش موزه، اتاق ملاقات بود. صداها آرام آرام وارد مغزم میشدند. چشمهایم را بستم و خودم را در میانه سال ۱۳۵۶ دیدم. مادری با چادری مشکی و اشک در چشم، از پشت پنجره شماره 40 بر سر پسرش فریاد میزد: «عماد خواهش میکنم کاری نکن که مثل برادرت دیدارمون به قیامت بیفته» و عماد از پشت پنجره فولادی لبخند به لب، به چشمهای مادرش خیره شده بود... برمیگردم و اینبار مردی میانسال با فریاد میگوید: «رضا را هم گرفتند؟»... از سمتی دیگر صدای زنی جوان که با صدایی نسبتا آرام به مرد جوان آن سوی پنجره شماره 32 میگفت نگران من نباش، همه خوبن و فقط منتظریم زودتر برگردی خونه، به گوشم رسید.
دل کندن برایم سخت شده بود
سرم گیج می رفت و توان تحمل فریادهای غم انگیز آزادیخواهی از هر دو سوی پنجرههای اتاق ملاقات برایم سخت شده بود. قدمهایم سنگین شد و اینبار دل کندن از این اتاق که گویی تنها امید تمام زندانیان در آن خلاصه میشد، برایم سخت شده بود. بوی امید در اتاق متروکه میان همهمهها پیچیده بود. چهرههای خسته و زجرکشیده، اما خندان، از پشت دیوارها و پنجرههای رنگ و رو رفته جداشدنی نبودند.
قبرهایی به نام سلول
بهسختی وارد راهروی بعدی شدم و اینبار سلولها به استقبالم آمدند؛ درهای آهنگی و سنگی تنها راه ورودی به سلولهای سه در سه بودند؛ سلولهایی که در روزگار شلوغ زندان، شش انقلابی را در خود جای میدادند. کف زمین داخل هر سلول زیلوی کهنهای پهن بود. به نظر نشستن شش نفر آدم در این سلول به سختی امکانپذیر بود تا چه رسد به دراز کشیدن و خوابیدن.
دستم را روی دیوارها کشیدم و ناگهان روی لکههای خون ثابت ماندم. با انگشت لکهها را لمس کردم. ترس یا حسی شبیه گمشدگی میان لکه خون به دستهایم منتقل شد.
از سلول خارج شدم و درِ سلول بعدی را باز کردم و واردش شدم. سلول بهقدری تاریک بود که نیاز نبود چشمهایم را ببندم تا وجود زندانیها را احساس کنم. روی زمین نشستم و دقایقی به دیوارهای بلند و تیره خیره شدم. حالا درک شکنجه در زندان برایم قابل لمس بود؛ اصلا انگار خودم زندانی بودم و درحال شکنجه شدن.
لذتبخشترین هوای تازه دنیا
از سلول خارج شدم و به سمتی دیگر راه افتادم. نور دیدم و به سمت نور حرکت کردم. فکر اینکه در زندان آفتاب را میتوان دید کمی برایم عجیب بود. قدم در نور گذاشتم و حالا میدانستم اینجا محوطه هواخوری زندان است و درواقع زندانی دیگر برای شکنجه زندانیان. فضایی تقریبا 200 تا 300 متری که با دیوارهای بلند محصور شده بود. تصور اینکه روزگاری هزاران زندانی دقایقی با هزار بیم و امید به شوق دیدن تکهای از آسمان به اینجا قدم میگذاشتند، لبخند به لبم آورد. آسمان اینجا قشنگترین آسمانی بود که دیده بودم. آسمانی از جنس آزادی، امید و هوای تازه. در میان محوطه چرخیدم و قدم زدم و درست مانند یک زندانی هوای تازه را با حرص بلعیدم و وارد ریههایم کردم. چشم از آسمان برنمیداشتم. آسمان ابری بود، اما از نظر من آبیترین آسمانی بود که در تمام عمر دیده بودم. آفتاب از پشت ابرها دیده میشد و من میاندیشیدم که آسمان همه جا یک رنگ نیست.
سرای بزرگان
به سمت دری دیگر حرکت کردم و وارد بندهای دیگر زندان شدم. بند 6 زندان با سقف بلند و اتاقهای تاریک که مشهورترین بند زندان قصر بود. مشهورترین زندانیان سیاسی انقلاب اسلامی اینجا بودند و سلولهای این بخش به نام زندانیان آنها خوانده میشدند. سلول آیتا... طالقانی، سلول آیتا... مطهری، سلول محمدجواد تندگویان، سلول اکبر هاشمیرفسنجانی.
از جلوی در آهنی و سنگی سلولها رد میشوم و صدای گفتمانهای انقلابی و آزادیخواهی زندانیان سلولها مغزم را درگیر کرده است. شعار مبارزه برای آزادی حتی از پشت درِ آهنی سلولها هم شنیده میشود. آفتاب دورتر از آن بود که در میان سلولها رخنه کند، اما گرمای وجود زندانیان پرشور، سلولها را از وجود آفتاب بینیاز کرده بود.
سلول مرگ
آخرین بخش، نامش شب آخر بود. صدای زمزمه و مناجات کسی در سرم پیچید. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد سلولی یک در دو متر بود، بدون هیچ پنجره و با دیواری بلند رو به آسمان. اینجا آخرین مکانی بود که زندانیان در آن نفس میکشیدند. دیوارهای این سلول، آخرین لحظههای زندگی و آخرین نفسهای بسیاری از زندانیان سیاسی را به خود دیده بود. تحمل این حجم از غم و اندوه، سنگینتر از آن بود که دیوارها بتوانند در میان خود پنهان کنند.
وارد سلول انفرادی تاریک شدم و چند دقیقه بدون هیچ فکری روی زمین نشستم. چشمهایم را بستم. تصور اینکه اینجا آخرین نفسها، گریهها و حتی شاید خندههای هزاران آدم را به خود دیده، حس و حال عجیبی در درونم ریخت و تا به خود آمدم، دیدم بیصدا درحال اشک ریختنم. اشک میریختم احتمالا برای همه آن امیدهایی که در میان گریهها و بغضها و نَفَسهای آخر در جریان بوده، آرزوهایی که به بنبست دیوار سلول ختم شده بود و خندههایی که با هر دلیل برای آخرین بار روی لبها نشسته بود. انتهای مسیری که باید به آزادی میرسید، به سلولی تاریک رسیده بود...
در سلولها جا ماندم
درهای باز سلول هم نتوانست به من بفهماند همه این اتفاقات سالیان دور در میان این دیوارها درجریان بوده و نه امروز. دست روی دیوار گذاشتم و تلاش کردم روی پاهایم بایستم. اینجا همان جایی است که آخرین قدمها را به خود دیده و چه حس هولناکی... صدای زندانبان که زندانی را برای اعدام صدا میکند... در سلول باز میشود و دستبند به دستها زده میشود و تمام... .
از راهروی آخر وارد محوطهای که اولین لحظه وارد زندان شده بودم، میشوم و اینبار سرم را برمیگردانم و بیاختیار به امیدهایی که در میان راهروهای تاریک و نم گرفته این ساختمان کشته شدند، به هق هق گریه و فریادهایی که شب قبل از اعدام سکوت را میشکست و خونهایی که بوی تندشان از در و دیوار و کف زمین هنوز قابل استشمام بود، فکر میکنم. این دیوارها داستانهای هولناکی دارد، اما انتهای داستان آسمان آبی و روشن بود. از میان درِ میلهای خارج شدم و نگاهم را به آسمان دوختم؛ آسمان هنوز ابری بود.
فاطمه فراهانی
ایران
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....