مقطع حساس‌کنونی

حکایت مرد و غول و تفکر خلاق

مردی برای تمدد اعصاب و تقویت تفکر خلاق به بیابان خارج از شهر رفت. مرد همان‌طور که غرق در افکار خود بود از جاده‌ای متروک که در وسط بیابان واقع شده بود، می‌گذشت که ناگهان یک غول بیابانی بزرگ را پیش روی خود دید.
کد خبر: ۱۲۰۳۸۲۱

مرد که به‌شدت ترسیده و دست و پای خود را گم کرده بود، گفت: یاا...، سلام علیکم، خوبین؟ غول بیابانی گفت: گیرم سلام. اما بدان که هیچ‌کس نتوانسته است از دست من فرار کند. الان هم حاضر شو که می‌خواهم تو را بخورم.
مرد که از درون گرخیده بود، تلاش کرد در ظاهر روحیه خود را نبازد و گفت: من در مورد شما خیلی چیزها شنیده‌ام. شما غول بیابانی هستید و آن‌طور که شنیده‌ام بسیار قوی و پاکدست و کارآمد و سرشار از تدبیر و نیروی جوانی و دارای نگاه استراتژیک و کلان می‌باشید. درست است؟
غول که خوشش آمده بود، گفت: بلی، بلی، درست است. وی سپس افزود: حالا که مرد فهمیده‌ای هستی، زود حاضر شو که بسیار گرسنه هستم. مرد گفت: به روی چشم من اصلا به اینجا آمده‌ام که شما بنده را نوش‌جان بفرمایید، اما لطف می‌کنید اگر تقاضایم را بشنوید. غول گفت: چه تقاضایی؟ مرد گفت: شنیده‌ام شما می‌توانید اگر اراده کنید به شکل هر چیزی که می‌خواهید دربیایید. درست است؟ غول گفت: بلی. مرد گفت: می‌شود به یک شکلی دربیایید تا من ببینم؟ غول گفت: مثلا به چه شکلی؟ مرد گفت: مثلا به شکل یک درخت. غول فورا به شکل یک درخت درآمد. مرد گفت: یا به شکل یک تخته سنگ بزرگ؟ غول فورا به شکل یک تخته سنگ بزرگ درآمد. مرد گفت: به شکل چیزهای کوچک‌تر هم می‌توانید دربیایید؟ مثلا به شکل یک مغز بادام. غول فورا به شکل یک مغز بادام درآمد.
مرد که منتظر همین فرصت بود، غول را برداشت و در دهان گذاشت و خورد. غول همان‌طور که داشت از جهاز هاضمه مرد پایین می‌رفت، گفت: ای مرد، تا به‌حال هیچ‌کس نتوانسته بود مرا اینچنین فریب بدهد. به من بگو آیا تو یک مرد عادی هستی، یا حکیمی، بازاریابی، مدیرعاملی، چیزی؟ مرد گفت: من دکتر [...] مدرس دوره‌های مدیریت و تفکر خلاق هستم. در این لحظه غول به معده مرد رسید و برای همیشه خاموش شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها