حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
دختر تصمیم گرفت خود رأسا برای ازدواج پا پیش بگذارد و با خود قرار گذاشت زن کسی بشود که از همه قویتر است. روزی راجهای سوار بر فیل برای گردش علمی به روستای آنها آمد و روستاییان همگی تا زانو در برابرش تعظیم کردند و پاچههای فیلش را خاراندند. دختر با خود فکر کرد معلوم است این راجه از همه قویتر است. پس بهدنبال او راه افتاد تا در فرصت مناسب آیدی او را بگیرد.
راجه در راه به مرد زاهدی رسید. از فیل پیاده شد و به او تعظیم کرد و هردو دستش را بوسید. دختر با خود فکر کرد معلوم است این زاهد از آن راجه قویتر است. پس دنبال او راه افتاد تا در فرصت مناسب شماره او را بگیرد. مرد زاهد در راه به مرد عابدی رسید و در پای او افتاد و کفشهای او را لیسید و برق انداخت. دختر با خود فکر کرد معلوم است این عابد از آن زاهد قویتر است. پس دنبال او راه افتاد تا در فرصت مناسب با او بحث و تبادلنظر کند. مرد عابد وارد معبد شد و به عبادت در برابر بتها پرداخت. لحظاتی بعد سگی وارد معبد شد و هرچه نذر و قربانی در آنجا بود خورد و از معبد خارج شد. دختر با خود فکر کرد با سگ که نمیشود ازدواج کرد، اما برای اینکه داستان به سرانجام برسد دنبالش میروم تا ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم. پس بهدنبال سگ راه افتاد. سگ از جنگل گذشت و به روستای محل زندگی دختر رسید و وارد خانه عموی دختر شد و به اتاق پسرعموی دختر رفت و پیش پسرعموی دختر نشست و برای او دم تکان داد. در این لحظه بود که دختر متوجه شد بحران ازدواج در میان جوانان بیش از آنکه به شرایط اقتصادی بستگی داشته باشد، به طرز تلقی آدمها از زندگی بستگی دارد و جوانان اقشار فرودست گرچه ضعیف و بیچیز و بیچارهاند، اگر زاویه نگاه خود را به داشتههایشان تغییر دهند، درمییابند از خیلی از قویترها قویترند و عظمت باید در نگاه آنها باشد و سایر گلواژهها. در نتیجه به پسرعمویش پیشنهاد ازدواج داد و پسرعمویش نیز بهسرعت پذیرفت و پس از هفت روز و شش شب جشن و پایکوبی، با هم ازدواج کردند و تا پایان عمر در نکبت و عشق و شادمانی و طرز تلقی مثبت با هم زندگی کردند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....