قیل و قال

(رحیم روی تخت بیمارستان خوابیده و بیهوش است)
کد خبر: ۱۲۰۳۵۳۳

مازیار: بیدار شو. من نمیذارم ما رو تنها بذاری. نباید به این زودی ما رو تنها بذاری بابا. بیدار شو... بیدار شو. فقط بمون. اصلا هر کاری دوست داری بکن. دیگه هم نمی‌خواد (اعتیاد رو) بذاری کنار.
(ناگهان رحیم به هوش می‌آید و ماسک اکسیژن را از روی صورتش برمی‌دارد): واقعا؟ دیگه لازم نیست بذارم کنار؟
مازیار: بابا به هوش اومدین؟
رحیم: حتما باید بمیرم که بهم نگین بذارم کنار؟
مازیار: بابا بذارین بوتون کنم.
رحیم: بیا، ولی زیاد نه... بسه.
مازیار: بابا قول بدین دیگه هیچ‌وقت منو تنها نمیذارید.
(حبیب به اتاق وارد می‌شود): وااای، چه صحنه احساسی قشنگی. موهای تنم سیخ شد!
(حبیب، مسعود و مازیار توی کافه نشسته‌اند و دختر متصدی کافه برایشان چای می‌آورد)
حبیب: ببخشید، این‌همه آدم اینجاست؛ چرا چایی آخر رو واسه من گذاشتید؟
دختر: بله؟
حبیب: چرا آخری واسه من؟
دختر: متوجه منظورتون نمیشم آقا.
مسعود: اه، تمومش کن دیگه.
سریال لیسانسه‌ها

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها