یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده

استخاره‌ای برای نمایشگاه کتاب رفتن یا نرفتن

آن روزهایی که جوان‌تر بودم برای رسیدن اردیبهشت له له می‌زدم، حال و هوای طبیعت و هوای خوش و باران‌های هرازگاهی‌اش را نمی‌گویم. منظورم موسم نمایشگاه کتاب بود. همان سال‌هایی که یک بلیت قطار از کرمان به تهران می‌خریدم 3600 تومان و شب اگر مادرم توی کوله‌ام لقمه‌ای چیزی می‌گذاشت که شام می‌خوردم وگرنه، شام قطار را نمی‌خریدم که یکی دو کتاب بیشتر دشت کنم. قدم زدن بین راهروهایی که با بهشت برای من فرق آنچنانی نداشت و دیدن شاعران و نویسنده‌هایی که دوستشان داشتم و حیای نوجوانانه کویری ام حتی نمی‌گذاشت جلو بروم و سلامی کنم هم از خاطراتی است که دیگر بعید می‌دانم تکرار شوند .
کد خبر: ۱۲۰۲۷۴۸

کیهان کلهر با لباس کردی، قیصر امین‌پور با همان موهای لخت فلفل نمکی، دکتر حسن حسینی، دکتر اصغر دادبه از چهره‌هایی هستند که خیلی نباید به مغزم فشار بیاورم و ملاقات‌شان در آن نمایشگاه قدیم در حاشیه اتوبان چمران را یادآوری کنم .
حالا دنیا عوض شده. ما هم عوض شدیم، نه از کبود شدن دست‌ها از حمل کیسه‌های پر از کتاب خبری هست نه از تخفیف‌های آنچنانی و از همه مهم‌تر نه دل و دماغی برای نمایشگاه رفتن.
وقتی با چند کلیک می‌توانی کتاب مد نظرت را روی میز کارت ببینی. وقتی توی کتابفروشی‌ها کتاب مدنظرت چاپ قدیمش موجود است و تو با قیمتی به مراتب نازل‌تر می‌توانی با یک کارت کشیدن کمتر دردناک مالکش شوی. اما... و آخ از این اماها که همیشه تصمیم‌هایت را خراب می‌کند. من در مقابل خاطره ساختن برای بچه‌هایم مسؤولم و قطعا امسال هم خانوادگی شال و کلاه می‌کنیم و میان دالان‌های بهشت قدم خواهیم زد و سر کیسه را هم برایشان شل می‌کنیم و چند تا کتاب هم برایشان می‌خرم. خدا را چه دیده‌اید؟ شاید فردا روزی پسرم یا دخترم در یک روزنامه اینترنتی که صبح به صبح روی دیوار خانه مردم خبرها را انداخته است بنویسد این روزها نمایشگاه کتاب دیجیتال که در کره ماه برگزار می‌شود، خیلی حال نمی‌دهد. یاد همان روزهایی به‌خیر که با پدرم می‌رفتیم نمایشگاه کتاب و کتاب کاغذی می‌خریدیم، بعد پاورقی می‌زد که کاغذ ورقه‌های چوب نازکی بود که انسان برای نوشتن از آن استفاده می‌کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها