شما چند سال با شهید آملی زیر یک سقف زندگی کردید؟
تقریبا 22 سال شد، ما سال 76 باهم ازدواج کردیم .
پس وقتی با هم ازدواج کردید، آقای آملی جانباز بودند و از شرایطشان خبر داشتید.
دقیقا همینطور است، من کاملا نسبت به شرایط ایشان آگاه بودم و آگاهانه این زندگی را انتخاب کردم.
چطور با ایشان آشنا شدید؟
از قدیم یک رفاقتی بین حسین آقا و برادرم موسی وجود داشت و به همین واسطه دو خانواده با هم رفت و آمد داشتند. حسین و برادرم موسی با هم در جبهه همدوره بودند، حسین سال 63 جانباز شد و برگشت، موسی سال 66 شهید شد و برنگشت. بهواسطه این دوستی ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم و من خودم با علم و آگاهی زندگی با ایشان را انتخاب کردم.
وقتی حسین آقا را برای یک عمر زندگی مشترک انتخاب کردید چند ساله بودید؟
تازه 18 ساله شده بودم.
یعنی اول اول جوانی، احیانا خانوادهها مخالفتی نداشتند؟ مخصوصا خانواده شما؟
باورکنید که من خیلی سختی کشیدم تا آن چیزی که میخواستم بشود. این طبیعی است که هر خانوادهای بهراحتی راضی نشود دخترش با یک جانباز قطع نخاع از گردن ازدواج کند. آن موقع چون من هم خیلی جوان بودم، همه میگفتند شاید تصمیمت از سر احساسات باشد، اما این طور نبود. البته من اولش با عشق آمدم جلو، ولی وقتی وارد این زندگی مشترک شدم دیدم ماندن در این زندگی چیزی بیشتر از عاشق شدن میخواهد. زندگی ما شیرینی و معنویت خودش را داشت، اما سختیهای زیادی هم داشت. بارها پیشآمد که وقتی من با حسین بیرون میرفتم، خیلیها نگاه میکردند، پچ پچ میکردند و من میشنیدم که حسین را روی تخت نشان میدهند و میگویند چرا این شکلی است؟! من همه این حرکات را میدیدم، اما اصلا برای من مهم نبود، چون من با یکی دیگر معامله کردم و وارد این زندگی شدم... انشاءا... خدا خودش این را از من قبول کند.
هیچوقت به شهادتشان فکر کردید؟
به خاطر شرایطی که داشتند شهادت به ایشان خیلی نزدیک بود، اما باور کنید در تمام این سالها همیشه فکر میکردم اگر خدای نکرده من یک روزی ایشان را از دست بدهم، چطور دوام بیاورم؟! حسین بزرگترین سرمایه زندگی من بود. هنوز هم هست.ـ او دست من را هم در تمام این سالهای جانبازیاش گرفته بود و با خودش بالا میبرد...
از شهادتشان بگویید.
حسینآقا به خاطر بیماری سرطان خونی که از سال 95 و به خاطر مصرف بیش از اندازه داروهای درمانی درگیرش شدند و همینطور دیالیزی که میشد، شرایط جسمی سختی را میگذراند. فشار خونش به خاطر کسالتهایی که همیشه داشت، تقریبا حدود 5 بود و به خاطر همین موضوع از نظر جسمی ضعف زیادی داشت و خیلی وقتها در بیمارستان بستری میشد. آخرین ماه سال گذشته را هم تقریبا به طور کامل در بیمارستان خاتم الانبیا بستری بود، اما از بیمارستان و دیالیز خسته شده بود و به اصرار خودش مرخص شد و برگشتیم به شهر خودمان. ولی در طول عید هم چند بار حالش بد شد، این اواخر هر بار که دیالیز میشد حالش بد میشد. آخرین بار همین سه شنبه پیش دیالیز شدند ، اما وقتی زیر دستگاه بودند فشارشان کاملا افت کرد و به کما رفتند و نزدیکیهای صبح پنجشنبه 29 فروردین هم بالاخره بعد از 34 سال جانبازی شهید شدند.
از کی دیالیز میشدند؟ امکان پیوند کلیه برایشان وجود نداشت؟
از سال 86 که ما برای درمان ایشان به آلمان رفتیم پزشکان تشخیص دادند باید کلیه و مثانه ایشان تخلیه شود. همان زمان پزشکان آلمانی اعلام کردند کلیه دومش فقط 25درصد کارایی دارد. اسفند 92 حسین آقا کلیه دومش را هم از دست داد و از آن زمان تا لحظه شهادتش برای ادامه زندگی مجبور بود دیالیز شود. ما همان موقع میخواستیم به پیوند کلیه اقدام کنیم، اما به خاطر اینکه شرایط جانبازی ایشان جوری بود که روی شکم میخوابید توانایی نگهداری کلیه را نداشت، یعنی تشخیص دکترها این بود که با این شرایط نمیشود به او کلیه پیوند زد.
شاید خیلیها که تصویر ایشان را در این سالها دیدهاند این سؤال برایشان پیش آمده که چرا جانباز آملی میبایست روی شکم میخوابید؟
همسرم جراحتهای زیادی در ناحیه کمر داشت و اصلا نمیتوانست به پشت بخوابد، یعنی شرایطش جوری بود که هر وقت به پشت میخوابید با کاهش شدید فشار خون مواجه میشد و از حال میرفت. اما خوابیدن به روی سینه در تمام این سالها اصلا کار راحتی نبود... باور کنید این روزهای آخر به خاطر سرطان و دیالیز و... بدنش از داخل داشت متلاشی میشد با این حال من هیچوقت نشنیدم که ایشان حتی ناله بکند چه برسد به گلایه از شرایطی که داشتند...
اگر بخواهید همسرتان را در یک جمله تعریف کنید، درباره ایشان چه میگویید؟ چه خصوصیتی از ایشان بیشتر از هرچیزی به چشم شما میآید؟
قطعا صبر و استقامتشان، ایمانشان، ارتباط فوق العاده قوی ای که با خدا داشتند... بگذارید این طور بگویم من با اینکه 22 سال کنار ایشان زندگی کردم، اما نتوانستم ایشان را آن طوری که بودند درک کنم، اینکه چطور خداوند میتواند به یک نفر این طور نظر کند که با تکتک آدمهای دیگر این کره زمین متفاوت باشد، خاص باشد. الان هم با اینکه میدانم حسین دیگر شهید شده، اما باور شهادت ایشان برای من دشوار است...
مرور گفتوگوی جامجم با جانباز حسین آملی یک سال و نیم قبل از شهادت
جنگ تمام نشده...
حسین آملی، جانباز 70درصد کشورمان، حالا دیگر خودش نیست؛ خاطراتش اما هست، عکسهایش و حرفهایی که سنجاق شدهاند به تصویر همیشه خوابیده او روی تخت؛ برای منِ خبرنگار، حسین آملی همیشه و همیشه، همان مردی است که در سختترین شرایط بعد از یک دیالیز طاقتفرسا و بیست و چند روز بستری بودن روی تخت بیمارستان خاتمالانبیاء با درد زیاد به سؤالاتم جواب داد. آن موقع نوشتم: صبر نام دیگر اوست و حالا مینویسم: پرونده صبر و بردباری به نام جانباز شهید حسین آملی بسته شد. شنیدن خبر شهادت او، بهانهای است برای مرور دوباره حرفهایش به ما:
اولین بار سال 62 به جبهه رفتم یعنی وقتی 18 ساله بودم، شاید آن موقع خیلیها فکر میکردند که نوجوانها و جوانها به عشق تیر و اسلحه به جنگ میروند اما در واقع اینطور نبود، پشت صحنه رفتنها، یک بحث اعتقادی مطرح بود. من هم به عشق اسلام و دفاع از وطن بود که به جبهه رفتم. البته در این تصمیم، تشویقهای برادر بزرگم خیلی موثر بود، ایشان زودتر از من به جبهه رفت و مروج من بود.
فکر میکنم آن فضایی که در آن دوره بین رزمندهها در جبههها حاکم بود دیگر هیچوقت تکرار نمیشود. هرچقدر من الان بخواهم از آن روزها تعریف کنم که منطقه اینطور بود، آنطور بود، فایده ندارد. فقط کسی معنویت این فضا را درک میکند که خودش آن را تجربه کرده باشد. آنجا رفاقت اصلا مطرح نبود، هرچه بود برادری بود.
تحمل جانبازی برای من سخت نیست، چون صبرش را خدا خودش به من داده . من روزی حداقل 20 تا قرص میخورم، یک کیسه بزرگ پر از قرص همیشه و همه جا همراهم است؛ داروهای شیمی درمانی هم که اضافه شدهاند، اما من هیچوقت ناامید نشدهام. حتی تا وقتی پاهایم را قطع نکرده بودند، امیدوار بودم دوباره راه بروم، همیشه امیدوار هستم. ناامیدی مال شیطان است، همه ما باید همیشه به لطف خدا امیدوار باشیم.
وقتی آدم میرود جنگ به این فکر میکند که ممکن است جانش را از دست بدهد، من به شهادت فکر میکردم. این جانبازی که در مقابل آن دیگر چیزی نیست، در مقابل از دست دادن جان که چیزی نیست.حالا هم افتخارم همین جانبازی است و خدا نکند که پشیمان بشوم از این اتفاق. همه اینها خواست خداست... لطف خدا به بندگانش زیاد است. در مورد من هم مصداق آن شعر معروف که «خدا گر ز حکمت ببندد دری،
ز رحمت گشاید در دیگری» اینقدر در این سالها برای من دوستان خوب و با معرفت فرستاده که همه خلأهای زندگی مرا پر کردهاند و هیچوقت احساس تنهایی نکردهام.
من با خاطره آن روزهای جنگ زندگی میکنم، اما معتقدم جنگ ما تمام نشده، الان در یک جبهه دیگر به فرمایش رهبر درحال جنگ هستیم. آن موقع جنگ ما رودررو و مستقیم بود. اما الان دشمن از همه طریق به ما حمله کرده است. از طریق تلفنهمراه از روزنامه ها، مجلات، ماهواره و اینترنت. ما الان باید هشیارتر باشیم و فکر نکنیم که جنگ تمام شده.
مینا مولایی
جامعه