مقطع حساس کنونی

داستان دختر هشتگ‌دار سرچهارراه (قسمت اول)

دختری نزد مادرش رفت و گفت: مادر، اجازه می‌دهی یک پیج عمومی در اینستاگرام داشته باشم؟ مادر که در امر تربیت فرزندان سختگیر و حساس بود و نسبت به شبکه‌های اجتماعی نیز ملاحظاتی جدی داشت، گفت: دخترم، این کار را نکن.
کد خبر: ۱۱۹۹۴۱۶


دختر گفت: ولی آخر چرا؟ مادر گفت: من یک چیزی می‌دانم که می‌گویم. نکن.
دختر گفت: ای مادر، احترام تو نزد من واجب است و من وظیفه خود می‌دانم به حرف تو گوش دهم، اما دوره زمانه عوض شده است و امروزه باید در امر تربیت از روش‌های اقناعی استفاده کرد، نه روش‌های تحکمی.
مادر گفت: باشد. حال که آنقدر زیبا سخن گفتی، من شرطی دارم. اگر به آن عمل کردی، کاری را که دوست داری انجام بده.
دختر گفت: اوکی. مادر گفت: فردا صبح رأس ساعت ۹ به سر چهارراه برو و روی زمین بیفت و وانمود کن بیهوش شده‌ای و ببین چه اتفاقی می‌افتد. بعد بیا و برای من تعریف کن. فردای آن روز دختر رأس ساعت ۹ به سر چهارراه رفت و خود را روی زمین انداخت و وانمود کرد بیهوش شده است. افسر پلیس راهور که سر چهارراه ایستاده و مشغول کنترل ترافیک صبحگاهی بود فورا بالای سر دختر آمد و او را بلند کرد و به کنار جدول برد و به صورتش آب معدنی پاشید. دختر وانمود کرد به هوش آمده است و از افسر پلیس راهور تشکر کرد و از جا بلند شد و به خانه بازگشت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد.
مادر گفت: خیلی خوب. فردا صبح نیز همین عمل را تکرار کن. فردا صبح دختر بار دیگر به سر چهارراه رفت و رأس ساعت ۹ خود را روی زمین انداخت و وانمود کرد بیهوش شده است. افسر پلیس راهور بار دیگر بالای سر دختر آمد و او را از وسط چهارراه جمع کرد و به کنار جدول برد و به صورتش آب جوب پاشید. دختر باردیگر وانمود کرد به هوش آمده است. افسر پلیس راهور به او گفت: شما دیروز هم همین‌جا نیفتادی؟ مشکلی چیزی داری؟ دختر گفت: نه. و از جا بلند شد و به خانه بازگشت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادر گفت: بسیار عالی. فردا صبح نیز همین عمل را تکرار کن. دختر گفت: واقعا؟ مادر گفت: بلی واقعا.
[ادامه داستان را فردا در همین مکان بخوانید]

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها