حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بیش از 30سال نویسندگی کرده بود، اما اکنون احساس میکرد در زندگی هیچ کاری نکرده و تاثیری بر کسی نگذاشته و عمر خود را به بیهودگی گذرانده است و میخواست به این زندگی بیهوده پایان دهد. در راه به پل تقاطع چهل و پنجم رسید. از پلههای پل بالا رفت و روی پل ایستاد و همانطور که در افکار سیاه خود غوطهور بود، به چرخش و خروش آبهای کفکرده خیره شد. تلاش کرد تا همه شهامتش را جمع کند و کار را به پایان برساند. وقتی همه شهامتش جمع شد، یک پایش را روی لبه پل گذاشت، اما وقتی خواست پای دیگرش را هم روی لبه پل بگذارد، صدایی هیجانزده او را از افکارش بیرون آورد. به طرف صدا برگشت و زنی جوان را دید که او را خطاب میکند. زن گفت: «ببخشید مزاحم خلوتتان میشوم.»
مرد گفت: «خواهش میکنم. امرتان را بفرمایید.» زن گفت: «شما کریستوفر دالاس نویسنده نیستید؟» و قبل از اینکه مرد پاسخی بدهد افزود: «وای نمیدانید چقدر از اینکه شما را میبینم خوشحالم. من همه نوشتههای شما را خواندهام. نمیدانید نوشتههای شما چه تاثیر عمیقی بر روحیه من گذاشته و چه تحولی در زندگی من پدید آورده. من با خواندن نوشتههای شما امید به زندگی را که از دست داده بودم دوباره به دست آوردم و زندگی خود را دوباره ساختم و به مدارج بالایی رسیدم...» مرد گفت: «پوففف. من جان آنتونی نویسنده هستم.
همکار آقای دالاس.» سپس با خود گفت: «یکعمر است دارم مینویسم، آنوقت مرا با این کریستوفر دالاس درپیتنویس اشتباهی میگیرند. این زندگی واقعا دیگر ارزش ندارد.» و پیش از آنکه زن جوان چیزی بگوید داخل آب پرید. روحش شاد و یادش گرامی باد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....