اون موقع کارم این بود داد بزنم نیم ساعت ناهار بفرمایید پایین. ولی منیج باورت نمیشه اون موقع که اصلا اینجوری نبود اینجا. حوض داشت، چشمه داشت، همه چی داشت. الان بالکل همه چی تغییر کرده. (مردی ظروف غذا را میبرد) ایولا داداش دمت گرم. منیج، اون موقع مسافرا رو میآوردن اینور، مارو میبردن اونور. بگیر (لیوان چای را به دست منیژه میدهد) صاحب اینجام عزت و احترام و غذای مفتی، آخرشم سه چهارتا پاکت سیگار میداد به عمو اکبر. هی...الان من فکر میکنم برو بچههای اینجا فهمیدن من پارکابی عمو اکبرم، آره. واسه خاطر همین امشب کباب خوبی دادن. خیلی باحال بود.
منیژه: خیلی خب بابا چرا انقد منت میذاری. هی داستان واسه من تعریف میکنی. نکنه انتظار داری من تا ده سال دیگه هی ازت تشکر کنم بابت این دو تا سیخ کباب کوفتی. ها؟ هی تشکر کنم تشکر کنم؟
(سریال وضعیت سفید)