یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده

بیماری خوش بوی من

من بیمارم، رسما بیمارم‌. حالا عرض می‌کنم؛ یک جنونی دارم آن هم جنون خرید عطر است‌. همیشه چهارتا شغل آرزویم بوده؛ کتابفروشی. گلفروشی، بلور‌‌فروشی و عطر‌فروشی و البته عطرفروشی را از هم بیشتر دوست دارم‌. مهم‌ترین مشوقم برای کارها و تصمیم‌های مهم روزمره‌ام هم همین است. مثلا یک کار سخت وقتی پیشنهاد می‌شود‌.
کد خبر: ۱۱۸۵۹۵۸

می‌دانم پدرم درمی‌آید، می‌دانم بیدارخوابی و استرس دارد، می‌دانم همه توانم را می‌گیرد تا انجامش دهم، ولی می‌پذیرم‌. بعد برای خودم یک عطر هدیه می‌خرم و خانه که می‌رسم اولین پافی که جلوی آینه توی گردنم می‌زنم چشم‌هایم را می‌بندم و یک نفس عمیق می‌کشم که به جانم بنشیند و بعد می‌گویم دمت‌گرم حامد این هم از این، ارزشش را داشت‌. از هر عطری هم فقط یک‌بار می‌خرم.
مثلا عطر دوران سربازی‌ام عطر جیوانجی بود‌. بویی گرم و ترکیبی از فلفل و ادویه و چوب، دیگر نخریدم . یا مثلا عطر ازدواجم هرمس بود و دیگر تکرارش نکردم‌. حالا اینجای قصه جالب است؛ معمولا سفر زیاد می‌روم، یک جوری خودم را فرودگاه می‌رسانم که یک‌ساعتی توی سالن انتظار فرصت چرخیدن داشته باشم‌. بعد می‌روم سراغ غرفه عطر‌فروشی و یکی‌یکی در عطرها را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به
مرور کردن خاطره‌ها. مثلا عطر رمی را بو می‌کشم، می‌گویم: پیش‌دانشگاهی! عطر پرادا را برمی‌دارم می‌گویم: از مکه آمدن بابا، عطر دیویدوف را برمی‌دارم می‌گویم: یاد حسین بخیر، الان فرانسه درس می‌خواند و همین‌طور تا جایی که وقت داشته باشم و فروشندگان سمج غرفه چشم غره نروند ادامه می‌دهم.
هر از گاهی خاطره‌هایتان را بردارید گردگیری کنید، بویشان بکشید، دوباره مرتب و منظم بچینیدشان سر جایشان‌. امان از عطرها بعضی وقت‌ها آدم را بیچاره می‌کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها