شاهد عینی

آخرین دیدار با نواب

دو تا زن لاغراندام و دو تا بچه کوچک را تصور کنید، با این همه آنها به قدری از ما می‌ترسیدند که ما را مسافت بسیار طولانی راه بردند تا به محل ملاقات برسیم! به اصطلاح ما را از هفت‌خوان رستم عبور دادند. بازرسی‌های متعددی از ما انجام دادند. بازرسی‌ها که تمام شد، ما را به سلولی که آقاجان در آنجا بودند، بردند. لباس روحانیت به تن پدرم نبود. یک پالتوی نظامی تن ایشان کرده بودند، چون دی‌ماه و هوا سرد بود.
کد خبر: ۱۱۸۴۸۰۷

مسافتی را که طی می‌کردیم تا به سلول پدر برسیم،‌ به نظر من که یک کودک بودم، خیلی طولانی آمد و در دو طرف ما، نظامی‌ها با سرنیزه و شانه به شانه ایستاده بودند! فکر می‌کنم نیروی مخصوص بودند و ما باید از بین این صف عبور می‌کردیم. من چون بچه بودم، همه چیز به نظرم خیلی بزرگ می‌آمد و احساس می‌کردم سرنیزه‌های اینها، اندازه قد خود من است! به هر حال محل ملاقات، یک اتاق کوچک بود که در آن دو نیمکت قرار داشت. یکی سمت راست بود و یکی هم روبه‌رو. آقاجان که آمدند، سمت راست ایستاده بودند و دست‌شان به دست یک سرباز دستبند زده شده بود. پدرم ایستادند و ما را در آغوش گرفتند و به مادر و مادربزرگم خوشامد گفتند و اظهار محبت کردند. مادر و مادربزرگم روی نیمکت روبه‌رو نشستند و من و خواهرم دوتایی در بغل پدرم نشستیم و هرکدام از ماها را روی یکی از زانوهایشان نشاندند. در آن شرایط پرسیده بودند: چرا رنگ چهره فاطمه این‌قدر زرد است؟ تا این حد به همه چیز دقت داشتند. اول مادربزرگم با ایشان صحبت کردند و گفتند: ای کاش ما قبل از شما به شهادت می‌رسیدیم و این صحنه‌ها را نمی‌دیدیم! پدرم مطالبی را درباره حضرت پیامبر(ص) و بانویی که در صدر اسلام چهار پسرش در رکاب پیامبر به شهادت رسیدند، بیان کردند و فرمودند: «دلم می‌خواهد شما از آن مادرها باشید که وقتی چهار پسرش به شهادت می‌رسند، از حال آنها نمی‌پرسد، بلکه ابتدا از سلامتی پیغمبر(ص) جویا می‌شود». بعد مادرم از ایشان پرسیدند: «آیا از من راضی هستید؟» آقاجان می‌گویند: «تو در تمام زندگی همیشه پشتیبان من بودی و پابه‌پای من مبارزه کردی و پا جای پای من گذاشتی. من از تو راضی هستم. خدا از تو راضی باشد».
آقاجانم خیلی کتابی صحبت می‌کردند. من دو نفر را در زندگی دیده‌ام که کتابی صحبت می‌کردند. یکی دکتر چمران بود و یکی هم مرحوم پدرم. شمرده و با تامل حرف می‌زدند. آقاجان هیچ‌وقت اسم شاه را نمی‌بردند و می‌گفتند: این پسرک یا پسرپهلوی. در آنجا فرمودند: «اگر من همین الان هم با این پسرک سازش کنم، جای من اینجا نیست». یعنی حتی تا آخرین لحظه هم می‌توانستند با شاه کنار بیایند یا تعهد بدهند که کاری به تو نداریم. در طول زندگی آقاجان، بارها به ایشان پیشنهادات فراوانی داده بودند...
بارها از طرف شاه، تیمور بختیار، سیدحسن امامی امام جمعه تهران و افراد مختلف با چمدان‌های پر از پول و وعده‌های زیاد به خانه‌ما در محله دولاب می‌آمدند. حتی یک‌بار بختیار می‌بیند اسلحه‌هایی سر تاقچه هستند و آقاجان به او می‌گویند: «اسباب‌بازی است، بچه‌ها با آنها بازی می‌کنند» و با حالت تحقیرآمیزی با بختیار برخورد می‌کنند. بختیار و افراد دیگری، بارها از طرف شاه آمدند و گفتند: «هر مقامی غیر از مقام سلطنت بخواهید، ما به شما می‌دهیم! هر قدر پول بخواهید، در سراسر دنیا، در اختیار شما می‌گذاریم. فقط شما با ما مخالفت نکنید، مثلا در مقابل پیمان‌هایی که با کشورهای مختلف می‌بندیم، سکوت کنید».
به هرحال 15 دقیقه وقت ملاقات گذشت و آمدند و گفتند: وقت تمام است! پدر با تغیر به آنها تشر زدند و گفتند: «بسیار خوب!» باز هم این را بگویم که دشمنان واقعا از آقاجان می‌ترسیدند، در حالی که ایشان دل بسیار رئوف و مهربانی داشتند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها