حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پارک که میبریشان مهم نیست نصف روز بازی کرده باشند یا نیم ساعت. تا از بین لبهایت این جمله پرواز کند که: خب دیگه بریم خونه ! یک بابا نه یا یک مامان نه! کشدار و معترض از بین لبهایشان پرواز میکند و به جنگ جمله تو میآید. بعد اگر بگویی همین که گفتم؛ میگویند: دوتا تاب دیگه بخورم! سه تا سرسره دیگه بریم! یه ذره دیگه چرخ و فلک بازی کنم! و تو کوتاه میآیی. اینکه بهشان فرصت بدهی و کوتاه بیایی از خودت عدول کردهای، اینکه سفت بگویی نه، یک شب قشنگ را برایشان خراب کردهای.
من خودم همیشه این جور وقتها با یک کلمه معمولی این معضل را حل میکنم. من در اوج بازی بچهها میگویم: خب بچهها دیگه کمکم بریم ... همه بار این جمله روی همان کلمه «کمکم» است. اصلا با هر که خواستید از هر کجا خواستید بروید کمکم بروید. کمکم رفتن خیلی آدم را اذیت نمیکند. کمکم رفتن به آدم قدرت تصمیمگیری میدهد و اجازه میدهد مثلا بچهها بازی کردنشان را مدیریت کنند. فقط مرگ است که کمکم ندارد و یکهویی است. رفتن بد است. کمکم رفتن قابل تحملش میکند. یک هو رفتن زیر پا را خالی میکند، دل را خالی میکند. زندگیات را پوک میکند. بعد جای خالی عین جای خالی دندان درد میگیرد خونریزی میکند بیتابی میآورد و خلاصه پدر درآور است. همین کمکم رفتن را سعدی اینگونه نوشته: ایکاروان آهسته ران کارام جانم میرود ...
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....