مرد که تحتتاثیر ادب و نزاکت و متانت شخص قرار گرفته بود، سرش را از جیب تفکر خود بیرون آورد و گفت: «بلی، با کمال میل.»
شخص گفت: «ای مرد، اینگونه که آرام و با تأنی در زیر این باران سیلآسا راه میروی، گمان میکنم مردی حکیم باشی. آیا تو مردی حکیم هستی؟»
مرد گفت: «بلی.»
شخص گفت: «و آیا با آرام و با تأنی راه رفتنت در زیر باران، میخواهی حکمتی به ما اشخاص معمولی بیاموزی؟»
مرد گفت: «بلی. چه خوب دانستی.»
شخص گفت: «بیاموز».
مرد حکیم گفت: «همه میدوند، اما من نمیدوم، چون در جلوی من هم باران میبارد.» شخص گفت: «خب. اول اینکه مردم نمیدوند که به جلو بروند، میدوند که سقفی سرپناهی خرابشدهای چیزی پیدا کنند که باران روی سرشان نریزد». وی افزود: «دوم اینکه خاک بر سر تو و حکمت نظریات که از واقعیات زندگی فرسنگها فاصله دارد.» و سپس با بقیه شروع به دویدن کرد. حکیم نیز که جیب تفکرش خیس شده بود، خاموش شد و به دنبال آنان دوید و یکمقدار که دوید ساسات خود را کشید و بار دیگر روشن شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس