حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نیکان داشت با قطعه چوبهای بازی فکری، جنگا بازی میکرد. مکعب مستطیلهایی ساده که درست و حسابی صیقل خوردهاند و باید روی هم بچینی و بعد با لطایف الحیلی این ستون را از پایین تا بالا ببری و نریزد، حولوحوش 12شب بود. گفتم: پسر برو بگیر بخواب. گفت: خوابم نمیبره، میخوام بازی کنم. گفتم: آروم پس. گفت: چشم.
چند دقیقه بعد گفت: من میرم بخوابم توی اتاق آبجی، گفتم: باشه بوسمو بده برو .
آمد با لبهای کوچولویش ته ریشم را ماچ کرد و رفت. گفتم حالا که بیکارم و ساعات اوج مصرف هم نیست یک پیرهن برای خودم اتو کنم فردا نیم ساعت بیشتر بخوابم. 20دقیقه بعدش از دهانه تاریک اتاقش ظاهر شد. یک چشمش را داشت میمالید، یک چشمش را هم تنگ کرده بود. گفتم: نخوابیدی؟
گفت: نه! میخوام یه راز بهت بگم!
گفتم: بگو. گفت: به کسی نمیگی؟ گفتم: نه؟ گوشش را چسباند دم گوشم. یک نفس عمیق داد بیرون، مور مورم شد. بعد گفت: من پسر شما نیستم؟ گفتم: یعنی چی؟ گفت: من توی زلزله بم که شما جوون بودی پسر یک بابا مامان دیگه بودم، بعد زلزله شد مردم!
تمام تنم داشت میلرزید. بعد گفت: بعد خدا دید من کم زندگی کردم دوباره منو داد به شماها. واقعا ترسیده بودم. نمیدانستم باید چه عکسالعملی داشته باشم. از صبح هم این مطلب روی مخم بود. ببخشید اینجا نوشتمش شاید یککم سرم آرام بگیرد. اینجور رفتارها از یک پسر بچه چهارساله طبیعی است؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....