او هر روز، بهرغم اینکه قیمت کاغذ و متعاقبا کتاب در اثر فعالیتهای مافیای قاچاق کاغذ سر به فلک گذاشته بود، از بابایش پول میگرفت و برای اینکه بتواند دختر کتابفروش را ببیند، به کتابفروشی بزرگ شهر میرفت و یک کتاب میخرید و به خانه برمیگشت. اما ناگهان دیگر از پسر کتابخر خبری نشد. دختر کتابفروش که متوجه حضور غیرعادی پسر و در ادامه غیبت غیرعادی او شده بود، با هر زحمتی بود خانه پسر را پیدا کرد و به آنجا رفت و سراغ او را گرفت. مادر پسر به او گفت: «پسرم ناگهان بیمار شد و چند روز بعد نیز به دیار باقی شتافت.»
دختر از مادر پسر خواست اتاق پسر را به او نشان بدهد. مادر پسر اتاق پسر را به دختر نشان داد و دختر در آنجا کتابهای خریداریشده را دید که لایشان هم باز نشده بود.
پرسش: دختر از کجا فهمید که لای کتابها باز نشده است؟
پاسخ: از آنجا که دختر نیز در پی مورد مناسب برای ازدواج بود و حجب و حیای پسر توجه او را به خود جلب کرده بود، برای او نامههایی نوشته و لای کتابها قرار داده بود، اما پسر هیچکدام از آنها را نخوانده بود، چراکه اگر خوانده بود لابد یک چیزی میگفت خب.
نتیجه: اگر قصد ازدواج دارید، و مورد مناسبی پیدا کردهاید، یا ـ با حفظ حرمتها ـ به خودش، یا به پدر و مادرش، یا لااقل به پدر و مادر خودتان جان بکنید بگویید. نمیمیرید. بلکه همانطور که مشاهده کردید، اگر نگویید، میمیرید و روی قبرتان مینویسند جوان ناکام و خاموش میشوید.
امید مهدینژاد
طنزنویس
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد