حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او هر روز، بهرغم اینکه قیمت کاغذ و متعاقبا کتاب در اثر فعالیتهای مافیای قاچاق کاغذ سر به فلک گذاشته بود، از بابایش پول میگرفت و برای اینکه بتواند دختر کتابفروش را ببیند، به کتابفروشی بزرگ شهر میرفت و یک کتاب میخرید و به خانه برمیگشت. اما ناگهان دیگر از پسر کتابخر خبری نشد. دختر کتابفروش که متوجه حضور غیرعادی پسر و در ادامه غیبت غیرعادی او شده بود، با هر زحمتی بود خانه پسر را پیدا کرد و به آنجا رفت و سراغ او را گرفت. مادر پسر به او گفت: «پسرم ناگهان بیمار شد و چند روز بعد نیز به دیار باقی شتافت.»
دختر از مادر پسر خواست اتاق پسر را به او نشان بدهد. مادر پسر اتاق پسر را به دختر نشان داد و دختر در آنجا کتابهای خریداریشده را دید که لایشان هم باز نشده بود.
پرسش: دختر از کجا فهمید که لای کتابها باز نشده است؟
پاسخ: از آنجا که دختر نیز در پی مورد مناسب برای ازدواج بود و حجب و حیای پسر توجه او را به خود جلب کرده بود، برای او نامههایی نوشته و لای کتابها قرار داده بود، اما پسر هیچکدام از آنها را نخوانده بود، چراکه اگر خوانده بود لابد یک چیزی میگفت خب.
نتیجه: اگر قصد ازدواج دارید، و مورد مناسبی پیدا کردهاید، یا ـ با حفظ حرمتها ـ به خودش، یا به پدر و مادرش، یا لااقل به پدر و مادر خودتان جان بکنید بگویید. نمیمیرید. بلکه همانطور که مشاهده کردید، اگر نگویید، میمیرید و روی قبرتان مینویسند جوان ناکام و خاموش میشوید.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....