حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
یکسال گذشت، تا آن روز کذایی. یک بعد از ظهر پاییزی چرک و دود گرفته جایی حوالی میدان انقلاب، از تحریریه زده بودم بیرون که با مترو بروم جایی جلسه. میگفت از مترو آمدم بیرون و گوشیام را از جیبم بیرون آوردم که تماسی بگیرم که ضربهای دم گوشم حس کردم و مرد زیتونیپوشی گوشیام را زد و در گرگ و میش خیابان همانطور که میدوید کوچک و کوچکتر شد . میگفت زانوهایم خالی کرده بود، دهانم قفل شده بود، نه نای دویدن دنبالش را داشتم نه دهانی برای فریاد. میگفت دل به تقدیر زمانه سپردم و گفتم برد، چه میشود کرد. حیران بودم و سرگردان و مضطرب که دیدم مرد زیتونیپوش برگشت. انگار یک فیلم را به عقب برگردانده باشی، آمد و گفت سلام، ببخشین من دزد نیستم، نداشتم، ندارم، مجبورم! گوشیت رو که زدم یکهو صفحهاش روشن شد و چشمم افتاد به عکس روی صفحه. از امام رضا خجالت کشیدم، گفتم میرم پسش میدم. بهتر از اینه که اون دنیا با امامرضا چشم تو چشم بشم.
میگفت کماکان سکوت بودم. این چه دزدی بود؟ چه پسدادنی؟ من سکوت بودم او هم سکوت. دستهایم یخ کرده بود. گوشی حالا توی دستم عرق کرده بود، راهم را گرفتم و رفتم. توی مسیر به این فکر میکردم: فقر و نداری هیچ دلیل محکمی برای دزدی نیست. ولی این دزد شاید اخلاق نداشت ولی انصاف داشت. یاد حرف آقاجانم افتادم که میگفت: محبت اهل بیت یه چیکه هم که باشه یه جایی یه روزی دستتو میگیره. گوشیام توی دستم بود و به گلدسته خیره شده بودم، توی دلم به امام رضا گفتم: حساب و کتاب شما با ما خیلی فرق داره. خیلی دلم میخواهد بدانم این نوع ابراز علاقه به شما آخر و عاقبتش چیست؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....