سیزده چهارده ساله بودم که یک دبیر شیمی جدید به مدرسه آمد به نام خانم هاشمی. یک روز همانطور که داشت شیمی درس میداد پرسید کتابخانه در مدرسه دارید؟ گفتیم داریم ولی چند جلد بیشتر کتاب نبود. گفت اینکه کتابخانه نشد، باید کتابخانه درست کنید. گفتیم چطوری و گفت باید پول جمع کنید. فردای آن روز یک صندوق آورد و گفت این باید پر شود. صندوق پر شد و به اتفاق دبیر شیمی و دو نفر دیگر از بچهها رفتیم و کتاب خریدیم. خانم هاشمی نمره شیمی را منوط کرد به خواندن کتاب. میگفت فرمولهای شیمی یادتان میرود ولی کتاب در خاطرتان حک میشود.