مقطع حساس‌کنونی

داستان پیرمرد بی‌گاری مقام مسؤول و منشی مربوط

روزی در یکی از ممالک دوردست، یک مقام مسؤول مملکتی سوار بر خودروی مشکی مملکتی از جاده‌ای عبور می‌کرد. اواسط عبور، در کنار جاده پیرمردی را دید که بار سنگینی بر دوش نهاده و لنگ‌لنگان در طول جاده می‌رفت. به راننده خودروی مملکتی دستور داد توقف کند، سپس از خودروی پیاده شد و به‌سراغ پیرمرد رفت و گفت: ای پیرمرد، مگر گاری‌، چرخی، موتوری چیزی نداری که با این حال چنین بار سنگینی را روی دوش خود حمل می‌کنی؟ پیرمرد گفت: اولا سلام، ثانیا به آن‌طرف جاده نگاه کن و بگو چی می‌بینی.
کد خبر: ۱۱۷۴۸۸۵

مقام مسؤول به آنطرف جاده نگاه کرد و گفت: پیرمردی است که با گاری بار میبرد. منظورم از همینها بود. نداری؟

پیرمرد گفت: اولاد او از من بیشتر است و فقرش هم بیشتر.

مقام مسؤول گفت: فقر تو که بیشتر است. او گاری دارد، تو نداری.

پیرمرد گفت: آن گاری مال من است. دادم به او تا استفاده کند.

مقام مسؤول گفت: دمت گرم، چه شخص فداکاری هستی و رفت تا سوار خودروی مملکتی شود.

پیرمرد گفت: همین؟

مقام مسؤول گفت: و اینکه خیلی خوب است که در شرایط نامساعد اقتصادی مردم خودشان به فکر همدیگر باشند. آفرین به این فرهنگ غنی.

پیرمرد گفت: همین؟ فکری، تدبیری، امیدی، کلیدی، وام خوداشتغالیای، چیزی؟

مقام مسؤول گفت: پدرجان، من منشی خودم را هم نمیتوانم عوض کنم، چه توقعاتی داری. پیرمرد زیرلب گفت: [...] و خاموش شد.

امید مهدینژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها