حکیم گفت: «چهار چیز».
مرید پرسید: «خب؟»
حکیم گفت: «به جمالت».
مرید گفت: «نه، منظورم این است که تعریف کنید.»
حکیم گفت: «ها... اول، یک کارتنخواب آسیبدیده اجتماعی. او از کنار من گذشت و من خود را کنار کشیدم تا به او نخورم. او گفت: ای حکیم، از کجا میدانی سال دیگر من کثیفترم یا تو.»
مرید گفت: «خب؟»
حکیم گفت: «دوم، مصرفکنندهای که کجکج میرفت. به او گفتم بغل را بپا نمالی. او گفت من بمالم خیالی نیست، تو به هوش باش نمالی که با تو جماعتی خواهند مالید.»
مرید گفت: «خب؟»
حکیم گفت: «سوم، یک بیمار مبتلا به بیماری خاص. قرار بود دو سال زنده بماند، لذا داروهایش را وارد نکردیم، اما تا الان که پنج سال گذشته، هنوز زنده است.» و خاموش شد. مرید پرسید: «و چهارمین لرزاننده؟»
حکیم گفت: «زلزله.»
امید مهدینژاد
طنزنویس