گفت: کار دارم چند دقیقه صبر کن، الان میآیم!
نمیتوانستم وسط مکالمه با مادرم سر راننده تاکسی داد و بیداد کنم. دیرم شده بود و آقا تازه کارهایش یادش افتاده بود. تماس با مادرم تمام شد، مرد راننده هنوز نیامده بود. دو،سه دقیقهای خون خونم را میخورد تا اینکه آمد و با یک ببخشید و یک پلاستیک سفید نشست توی ماشین.
گفتم: مرد حسابی من دربست گرفتم که زودتر به کارم برسم شما وسط کارت یادت میافتد باید خرید کنی؟ خندید.
گفتم: برویم من دیرم شده آقا وقت خنده نیست!
گفت: صبور پسر جان.
سنش از من بیشتر بود، نمیتوانستم تند شوم. پلاستیک سفید را باز کرد. دوتا بسته سلفونی توی پلاستیک بود توی هر کدام یک چیزی شبیه داروی گیاهی بیمقدمه گفت: این را میدهی به همسرت که دختر منه صبحها بجوشونه بخوره اثرش میره تو شیرش بچه ات آروم میشه. اینم میجوشونی شبا یک قاشق چایی خوری میچکونی تو حلق بچه تا صبح تخت میخوابه دنیا رو آب ببره جُم نمیخوره. اینجا یه عطاری خوب بود گفتم از همین بخرم زابرات نکنم. ببخش معطل شدی .
شوکه شده بودم، چند دقیقهای به سکوت گذشت.
گفتم شما طبابت سنتی بلدید؟
گفت: عطاری داشتم، پسرام بیکار بودن، جمع کردم لوازمالتحریر فروشی زدم براشون که بیکار نباشن، خودمم با ماشین کار میکنم و خرج خودم و همسرم رو همین بیزبون میده. نگران مریضی بچه ت هم نباش خوب میشه. به خانمت بگو ادویه نخوره حرص و جوشم هم نداشته باشه.
میگفت به مقصد که رسیدیم دل رو یک دله کردم و کرایه را که دادم گفتم خرید داروتون چقدر شد؟ اونم روی کرایه حساب کنید.
گفت: نه اون هم مثه نوه خودم فرقش چیه، بذار کارم خوش گل بمونه. دعامون کن...
میگفت، مرد دندهای چاق کرد و توی شلوغی خیابان گم شد، ولی هنوز مرور خاطرهاش مثل خاراندن جای کشباف جوراب دور مچ پا کیف میدهد...
حامد عسگری
شاعر و نویسنده