روزی با اعصاب خراب از اداره به خانه برگشت و دید یک تکه از کاغذدیواری گلگلی خانه کنده شده است. دخترش را صدا کرد و با او دعوای سختی کرد و او را به گریه انداخت و گرفت خوابید. وقتی از خواب بیدار شد، دخترش را دید که مقابل او ایستاده است و یک جعبه در دست دارد که به طرز کودکانهای با تکه کنده شده کاغذدیواری کادو شده است.
دختر وقتی پدر را بیدار دید جعبه را به طرف او گرفت و گفت: تولدت مبارک.
پدر که از رفتار ساعتی پیش خود خجالتزده شده بود، جعبه را گرفت و باز کرد، اما دید داخل آن خالی است. پس باردیگر دخترش را دعوای سختی کرد.
دختر همانطور که گریه میکرد گفت: بابا، این خالی نیست. پر است، پر از بوس.
پدر اینبار با شدت بیشتری خجالتزده شد و همانجا تصمیم گرفت زین پس خستگیاش را بیرون در بگذارد و دخترش را تا آخر عمر بابت هیچکاری دعوا و سرزنش و توبیخ نکند.
پس از آن دخترش هرغلطی دلش خواست کرد. اکنون سالها از آن روز گذشته است و دختر اخیرا از شوهر دزد و معتادش طلاق گرفته و خودش هم در حال ترک است و در کنار پدر به زندگی خوب و خوش خود ادامه میدهد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....