سربازِ رَه دین

در طلب یار آمده بود...

در قصر بنی‌مقاتل سراپرده‌ای بود مجلل، شمشیری بر درش آویخته و اسبی بر آخورش بسته. حسین(ع) - سلام خدا بر او - پرسید: اینها از آن کیست؟
کد خبر: ۱۱۶۴۶۶۶

گفتند: عبیدا... جعفی. از اعیان کوفه و دلاوران عرب.

حسین(ع)، از خویشان و هم‌تباران عبیدا... کسی را به طلبش روانه کرد. عبیدا... گفت: من از کوفه بیرون شدم، مبادا حسین(ع) به کوفه رسد و کشته شود و من در میان کشندگانش باشم. کوفیان از خاندان برگشته‌اند و به فرزند زیاد پیوسته‌اند. من نه به موافقت ایشان سر فرود می‌آورم و نه به حرب‌شان تیغ برمی‌کشم.

قاصد، سخن به حسین(ع) برد. حسین(ع)، خود برخاست و در سراپرده عبیدا... شد. عبیدا... حسین(ع) را در جای نیکو نشانید و اعزاز کرد و به خدمت ایستاد. حسین(ع) گفت: کوفیان نامه‌ها نوشتند و رسولان فرستادند و مرا بدین‌جای خواندند و اکنون می‌شنوم که از راه برگشته‌اند. ای عبیدا...، هرکه هرچه از خیر و شر کند، جزایش می‌بیند. من تو را به یاری می‌خوانم. اگر اجابت کنی در روز رستخیز نزد خدا و رسولش سرافراز خواهی بود.

عبیدا... گفت: یقین دانم هرکه تو را متابعت کند فردایی نیک دارد. اما کوفیان و شامیان بی‌شمارند و بر تو اند و تو را یارانی اندک است و از یاری مَنَت چیزی نمی‌افزاید. اما مادیانی دارم نیکو که در پی هر جاندار که تاخته‌ام، مرا بدو رسانیده است و هرکه از پی‌ام تاخته است، گردش نیافته است، با شمشیری برنده که در عرب همتایش نیست. از من اینها بپذیر و معذورم بدار.

حسین(ع)برخاست و گفت: من در طلب یار آمده بودم، نه به طمع تیغ و مرکب. مرا به مالِ آن‌که جان دریغ می‌دارد، التفاتی نیست.

امید مهدینژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها