یادداشت:

خیز و جامه نیلی کن...

دنبال پیرهن مشکی‌ام می‌گردم توی کمد پیراهن‌هایم، شیطنت می‌کند پیدا نمی‌شود، میان رنگ‌ها و طرح‌ها گویا قایم شده باید نازش را بکشم، حواست نباشد، گم می‌شود. پیدایش می‌کنم جلوی پره‌های بینی‌ام می‌گیرم بوی خاصی می‌دهد بوی بنفشه و چوب، بوی ادویه و کندر، بوی گمشده‌ای که ته مشامم را نوازش می‌دهد، بوی زیر گلوی نوزاد، بوی یال اسب، اتو را آب می‌کنم دلشوره دارم. اذان مغرب که می‌دهند نماز به کمرم می‌زنم و تسبیحات را به گاه اتو کردن پیراهن می‌گویم، از آستین راست شروع می‌کنم.
کد خبر: ۱۱۶۴۰۳۴

روضه دستها جان میگیرد، دستهای بلند و رشیدی که قطع شدند، به آستین چپ میرسم به سوراخ شدن مشک فکر میکنم ناامید شدن سقا به خجالتی که کشید، حالا دارم روی جیبم را اتو میکشم، جیب پیراهنهای مردانه تک جیب درست روی قلب است، اتو را پاف میدهم پاف میدهم پاف میدهم ... قلب است که باید بسوزد، قلب پیراهنم را حرارت میدهم تا صاف شود تا بسوزد تا نمناک شود، چروکهای قلب پیراهن را میگیرم.

میگویم قلب روضه تیر سه شعبه بر سینه سیدالشهدا جان میگیرد، قلبی که تشنه بود، قلبی که مهجهاش هم در راه خدا بر زمین ریخت، حتما میپرسید مُهجِه چیست؟ قلب مرکز خون بدن است و برای ارتزاق خودش خونی دارد که هیچگاه از خودش خارجش نمیکند و اگر آن خون را از قلب خارج کنیم قلب تبدیل به یک بافت سفید رنگ میشود، ارباب بیکفن ما آن خون را هم در راه خدا داد و با قلبی سپید از گودی قتلگاه به آسمان پرکشید، به یقه میرسم جای حوالی گلو پشت یقه جایی مماس با گردن... مارک پیرهن را میکنم پشت گردنم را میخراشد... ملتفتید که... حالا پیرهن اتو شده به رخت آویز آویزانش میکنم. دکمههای پیرهن باز است... و لبههای پیراهن در نسیم میرقصد... زل میزنم به پیراهن: بسما... الرحمن الرحیم حی علی العزا ...

حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها