مکث

نیش زنبور و موی یار

این روزها شهرم خرماپزان است و به‌رغم گرما و سختی برداشت خرما هیچ بمی‌ای نیست که خاطره‌ای از این دوره واقعا داغ و شیرین نداشته باشد این روایت من است از یکی از فصل‌های برداشت خرما.
کد خبر: ۱۱۶۲۹۲۳

دو بافه مو داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانههایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از چشمهایش شره میکرد و در گونههای گُر گرفتهاش منتشر میشد ... صبحها با مادرش میآمد در باغی که اجاره کرده بودیم خرما ظرف میکرد... چهار زانو مینشست با چادری فلفلنمکی که همیشه روی شانههایش بود دانهدانه با انگشتهایی ترد و نازک خرما در کارتنهای یک کیلویی ظرف میکرد و بعد توی «مادرکارتن»ها میچید و غروب مزدش را میگرفت و میرفت ...

پسرکی نوخاسته بودم که تابستان را چون نریانی به چهارنعل تاختن در باغکوچهها میگذراندم ... از عشق تعریفی نداشتم... از زن هم ... زنهای زندگیام فقط مادرم بودند و دو خواهرم ... برایم مهم شده بود... بیهوا پیشپیرهنم را کاسه میکردم پاریز نخلها را (خرماهایی که گاه تکاندن شیطنت میکردند از قاعده چادرشب بیرون میافتادند) جمع میکردم و فقط به او میرساندم... برایم مهم شده بود... لاکردار بافتهزلفش به قاعده کنده لیمو بود گرهخورده وموجاموج... یک کرمی که داشتم گرفتن زنبور بود ...

زنبورهای خوششانس نخ به پا بسته میشدند به سنگی و ساقهای و بدشانسها محکوم به مرگ ...آن روز یک زنبور گاوی را با دمپاییام نیم جان کردم دست انداختم از منتهیالیه تنش نیشش را بیرون بکشم وکیسه زهرش در نور خورشید برق بزند و من کیف کنم ... یک لحظه غفلت کردم نیشم زد همانطور که بیزبان را از درد وحرص توی مشتم مالیدم و تبدیل شد به یک لکه چرب و خیس و لزج نالیدم که: آخ ... مادرش صدا ول داد: زد؟ گفتم:ها ... دختر گفت: دروغ ! گفتم: به امامزاده اسیری ...

مادرش مثل تیهو آمد بالا سرم ... جای نیش را مکید تف کرد ... بعد یه مشت یونجه جوید انگشتم را خواباند لای خمیر سبزی که حاصل جویدنش بود گفت: خوف نکن زهرشو میکشه ... بعد رو به دختر گفت: یه چی بده بیخ انگشتشو ببندم زهر نره بالا... دختر گفت پارچه نداریم ... مادر صدا پر داد: کشِ موهاتو بده ... لبهایم ترک خورده بود تشنه م بود ... بیرحمانه و آزاد سیلیام میزد: نخواب ...

زهر در جانم کم کم منتشر میشد ... دنیا خمیری و کشدار شده بود ... کش مو از دور کنده پیچاک لیمو واشده بود و من تازه متوجه شدم در باغ باد هم میآید ... درد در جانم میدوید و پلکهایم از سنگینی شدند در خیبر ... آخرین تصویر قبل از بسته شدن قلعه خیبر ... همان موها بودند ...

رها و بی کش ... بعد هیچ نفهمیدم ... چشم واکردم روی تخت بیمارستان بودم... دکتر به مادرم گفته بود حساسیت داشته ... کش نبسته بودی پسرت رفته بود ...

حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها