رفت و ایستاد روی دستگاه و دکمه بالابر را زد. با اشاره او بزرگترین چهلچراغ مسجد، خاموش شد و نیمی از شبستان توی تاریکی فرورفت. بالابر او را برده بود تا کنار چهلچراغ. خادم دستش را براحتی دراز کرد و پَر مخصوص گردگیر را لای اشکهای درشت و ریز کریستالی تکان داد. بوی خاک بلند شد. چند روز پیش ریزگردها به شهر آمده و همه چیز زیر خاک دفن شده بود. خادم دستمال سفیدی را از توی جیبش بیرون کشید و شروع کرد به تمیز کردن دانه دانه اشکها، مادامها و ملیلهها. صدای برخورد دانههای کریستال به هم میآمد.
یاد خودمان افتادم. گاهی وجودمان مثل همین چهلچراغ زیر خروارها خاک گم میشود. اصلا تاریکی فلسفهاش همین است. تاریکی، خلوت، خاموشی فلسفهشان همین فرصتی است که برای تمیز شدن انسان بهوجود میآید. یونس این فرصت را در دل نهنگ بهدست آورد. ما توی این روزهای دنیا، نهنگ نداریم، اما تاریکی تا دلتان بخواهد. هروقت همین قدر میرویم زیر خاک، خداوند آدمها را ازما دور میکند، خاموششان میکند و با گردگیر تمیزمان میکند. به شرط آنکه حالمان درست مثل یونس(ع) باشد. از حالمان بیزار، پشیمان باشیم و به او پناه ببریم.
زهرا کاردانی
نویسنده