دوستی دارم که دو فرزند دارد. همیشه نالان و خسته است و شاکی از اینکه بچهها حرفش را گوش نمیکنند و پندهایش را نمیشنوند.
هر بار که به دیدنش میروم بچههایش دارند کارتون میبینند یا ادای شخصیتهای کارتونی را درمیآورند و از سر و کول هم بالا میروند یا سر و چشمشان در تبلت و گوشیهای هوشمند است.
میگوید: هر چه میگویم این کار بد است، فایدهای ندارد.
همینکه داشت حرف میزد شروع کردم به گفتن قصه بالا که یکی بود یکی نبود ...
دوستم هاج و واج نگاهم میکرد. به وسطهای داستان که رسیدم سکوت کردم. گفت: خب. هیچ نگفتم. گفت: بقیهاش؟
گفتم: یادگیری با قصه،آسانتر و ماندگارتر است. آموزهها و پندها با داستانها برای کودکان قابلفهمتر میشود. چون قصهها منظور و حرف ما را میبرند تو قالب روایت و تصویر. ما روایتها را دوست داریم مثل سریالهای تلویزیونی و تصاویر در ذهن ما جا خوش میکنند و بیشتر یادمان میمانند. و نکته بامزه اینکه برای بزرگسالان هم همینطور است!
بچهها فریاد میکشیدند و سر اینکه کی اول باید بازی کند با هم کلنجار میرفتند. دوست قدیمی من این بار نگفت: ساکت. وای سرسام گرفتم. بنشینید یه گوشه وگرنه... دستهایش را به هم زد و گفت: «آی قصه قصه قصه، نون و پنیر و پسته! یکی بود یکی نبود...»
بچهها کمی آرام شدند. ادامه داد: دوتا بچه بودندکه هر روز خیلی سر و صدا میکردند و...
بچهها نزدیک مادر شدند. یکی روی پایش نشست و یکی روبهرویش ایستاد. مادر ادامه داد و بچهها آرام و سراپا گوش شدند.
دلم هوای آغوش مادرم و قصههایش را کرد. مادرم هم فارسی قصه میگفت هم کردی. به فارسی داستانهایی میگفت که شخصیت هایش خودش، من، پدرم یا برادرهایش بودند. به کردی هم افسانههای ناآشنایی میگفت که برایم خیالانگیز بود. نمیدانم چه گونه مهارت زندگی با کودکان را آموخته بود اما صدای خستهاش هنوز تو گوشم میپیچد: لایلای کورپه (نوزاد) شیرینم...
الهام امجدیان
جامعهشناس