در دفتر کارش، در اتاقی گوشه موزه سینما نشستهایم و از تهران حرف میزنیم. برایش در آن ساختمان و نیمطبقهای که باید تا اتاق بپیماید بالابر کار گذاشتهاند. چند جلسه برای یک گفتوگو و در آخر کلی لذت صوتی و تصویری که جمع میکنم و با خود میآورم. در تک سایه درختهای ولیعصر نشسته و برای دیدنش میآیند و میروند. یلدا معیری عکاسی میکند و من مثل دختری خجالتی گاهی کنار لبش را نگاه میکنم که کشیده میشود به بالا، به پایین و گاهی تر میشود و همین لذت را که حرف میزند غنیمت میکنم. او اما خوب میداند چطور صحنه بگرداند، گریهات را با خود همسو کند و به آنی بخنداندت. بازیچه چهره آشنایی شدهام و از این بازی بیدعوت سرخوشانه هر بار روایتی را نشانه میگیرم. بعد به قرار وعده دیگری کلی خاطره درو میکنم و او خجالتم را میخواند وقتی میخواهد با هم عکس بیندازیم.
یک قاب خوشرنگ یادگار یلداترین خاطره اینهمه سال کار.
نگار حسینخانی
روزنامهنگار
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....