قسمت سیزدهم

شبح روستا

آنچه خواندید؛ تابستان سال 1320 قتل‌های کودکان در روستای علی‌آباد باعث وحشت اهالی شد. دو قتل و هیچ سرنخی از قاتل، سروان و اهالی را به وحشت انداخته بود. در مراسم تدفین دومین کودک، دختر کدخدا ناپدید شد. جست وجوها برای یافتن او آغاز و جسدش در حوض خانه‌شان پیدا شد. سومین قربانی قاتل هم خفه شده بود. سروان این بار آقا معلم را به‌عنوان مظنون قتل بازداشت کرد.
کد خبر: ۱۱۵۹۰۸۷

و حالا ادامه داستان..

کدخدا پیکر کبود زینب را روی دست گرفت و از درگاه خانه بیرون زد و راه قبرستان را در پیش گرفت. اهالی هم پشت سر او راه افتادند. انگار گرد مرگ روی اهالی پاشیده بودند. همه ساکت قدم برمیداشتند.

دم در غسالخانه دخترک را به آغوش مادر سپرد تا غسل و کفن کنند. بیلی برداشت و شروع به کندن قبر کرد. کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت. با خشم، بیل را در دهان زمین فرو میکرد و تلی خاک را بیرون میکشید و کناری میریخت.

از دور جیپ پاسگاه با خاکی که پشت خود بلند کرده بود به سمت قبرستان آمد. سروان و استوار جلو نشسته بودند و آقا معلم در حالی که دستبندی دستانش را به هم دوخته بود، روی صندلی عقب دیده میشد.

همهمهای در میان اهالی بالا گرفت. سروان روی رکاب خودرو ایستاد. نگاهی به اهالی انداخت و با خشم گفت: چه خبرتونه؟ این همهمه برای چیست؟

شهربانو جمعیت را شکافت و روبهروی سروان ایستاد. سری به تاسف تکان داد و در جواب گفت: نه مادری و نه پدر تا اینطور طلبکار باشی. اومدی اینجا قاتل را بگیری اما هر روز جون یه بچه رو گرفتی. چی میخوای از جون ما. برو ما خودمون قاتل را پیدا میکنیم. هر روز یکی رو میگیری تو ده بیآبرو میکنی که چی؟ الان زورت به معلم رسیده؟

نفسی چاق کرد و ادامه داد: فقط نمکی روی زخم ما شدی. اگر میتونی قاتل رو قبل از چهارمین قتل بگیری بسما... اما اگر نمیتونی برو و کسی رو بیآبرو نکن.

بعد بدون اینکه منتظر جوابی از سروان باشد به سمت غسالخانه برگشت. بعد شهربانو نوبت عباس بود که سفره دل باز کند:

استوار تو چرا خودتو پشت این سروان شهری مخفی کردی؟ نمیخوای کاری کنی؟ تا کی باید این مردم با وحشت زندگی کنن. بیا الان همه جمع هستیم، قاتل هم بین ماست، بگرد و پیدا کن. معلوم نیست الان داره به کشتن کدوم بچه فکر میکنه.

سروان که از خشم صورتش مثل گلوله آتش شده بود، چند بار روی کاپوت ماشین کوبید تا اهالی ساکت شوند.

ـ این پرونده دیگه ملی شده و از پایتخت قراره نیروی کمکی بیاد تا قاتل را زود دستگیر کنیم. هرکسی بخواد مانع تحقیقات بشه و مشکلی ایجاد کنه بازداشت میشه.

اگر کودکی را بدون پدر یا مادرش در کوچههای ده ببینم، تا زمان دستگیری قاتل در پاسگاه بازداشت میشه. کودکان باید تو خونه بمونن و تنها بیرون نیان.

بعد رو کرد به شهربانو و گفت: تو هم یکی از
مظنون ها هستی. به اندازه کافی دلیل دارم که قتلها رو برای انتقام انجام دادی. الان هم برای اینکه کسی بهت شک نکنه کاسه داغتر از آش شدی؟

من خودم داغ بچه دیدم، پس الکی تهمت نزن. اگه میخوای منم بازداشت کنی،آمادهام.

- معلومه که بازداشت میشی.

بعد رو کرد به استوار و خواست شهربانو را سوار جیپ کند و به پاسگاه بروند.

استوار به سمت پیرزن رفت. شهربانو فاصلهای گرفت و به سمت ماشین حرکت کرد.

یکی از میان جمعیت فریاد زد: آفرین به غیرتت استوار، چه کار به این پیرزن داری؟

سروان و استوار بدون توجه به اعتراض اهالی سواربر جیپ همراه شهربانو و آقا معلم راهی پاسگاه شدند.

ادامه دارد...

امیرعلی حقیقت طلب

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها