زهرا خانم در خانهای کوچک، انتهای بنبستی تنگ، تنها زندگی میکرد. پسرش فرنگ زندگی میکرد. تنهایی آفت زندگی زهرا خانم نبود با این همه. بارها در صفِ شیرِ دولتی و نانِ سنگک دیدمش که با کمر خم، زندگی را تکریم میکند. خرده حقوقی دولتی، یادگار از همسر مرحومش داشت. در تمام طولِ دوران کودکی و نوجوانی هر از گاهی دیدمش که زنبیل به دست با قدمهای لرزانِ نااستوار میرود سمت خانه.
محضِ رضای خدا، حتی یک بار هم به من نگفت برایش نان بخرم. رفیقِ قدیمی مادربزرگ بود. لباسهایش را خودش وصله میزد، یک جفت دمپایی روبسته قرمز رنگ داشت که وقتی میپوشید، با کش دور پاشنه پایش مهار میکرد تا وقتِ راه رفتن زمین نخورد. خودِ خودِ زندگی بود؛ ترجمهای دقیق از زندگی. من تقریبا هر روز با مادربزرگ عصرها به خانه زهرا خانم میرفتم.
فرشی انداخته بود توی حیاطِ کوچکش. دو تا گلدان یاسِ وحشی کنارِ درِ حیاط گذاشته بود که بویش میپیچید در تمام بنبست. چای میریخت توی استکانهای کبره بسته کمرباریک و مینشست کنار مادربزرگ. گاهی قرآن میخواندند دو نفری و من توی حیاط، کنار گلدانهای یاس وحشی، مشقهایم را مینوشتم، گاهی به صحبت مینشستند و از حِرمانها و ناکامیهایشان میگفتند و اشک کنار پیله چشمهای میشی زهرا خانم میدمید و بعد خطی میشد که از روی چروکهای صورتش لیز میخورد تا کنار چانه و او با دست اشکش را مهار میکرد. گاهی مشقهایم را که مینوشتم، مادربزرگ میگذاشت توی بنبست زهرا خانم توپبازی کنم؛ تنهایی.
توپ را بیهدف شوت میکردم و میدویدم و خسته و عرقکرده و تشنه که بازمیآمدم توی حیاط، زهراخانم به من میگفت: «جنگ زده». جای نوهای بودم که هیچوقت ندیده بودش. بخشی از کودکی و نوجوانی من، عصرها در خانه زهرا خانم گذشت، بهترین خاطرات کودکیام کنار او و مادربزرگ بود. زهرا خانم صبحِ یک روز زمستانی، کفِ حیاطِ خانهاش پیدا شد؛ در حالیکه سه روز بود مرده بود.
***
رباتِ زرد بزرگی با فک متحرک دندانهدار میغرد. هالهای از غبار مثل مه دمیده است در محل واقعه. چند مردِ کارگر با لباسهای مندرس و خاکی در تیرگی شب در رفت و آمدند. کامیون بزرگی ایستاده گوشهای و رباتِ فکدار دارد خاک را آوار میکند پشتِ کامیون. خانه زهرا خانم کجاست؟ بنبست چه شد؟ همه چیز به هم ریخته. رستاخیزِ خاک زیر نور پرژکتور بزرگی که بالای سر رباتِ فکدار نصب کردهاند، نمیگذارد ببینم چه بر سرِ بنبست و خانههایش آمده.
ربات عقب و جلو میرود و خاک را توی فک بزرگش میبلعد و بعد قی میکند پشت کامیون. صحنه، صحنه جنگ است انگاری. دارند بنبست را خراب میکنند. تمام خانههای توی بنبست محو شدهاند. شدهاند تلی از خاک و روی این خاک، ربات بزرگِ زردرنگ فاتحانه رژه میرود. کارگرها خاطرات مرا خراب میکنند، تا جایش آپارتمان بسازند. شانههایم افتاد. مثل «جنگزده»ای که همه چیزش را از دست داده. همه چیزش را.
احسان حسینی نسب – نویسنده و روزنامه نگار