داخل قهوهخانه رفت و دست و صورتش را آبی زد و دوباره سرجایش نشست. مشرضا با چای قندپهلو به سمتش آمد. چای را کنار استوار گذاشت و خودش هم روی تخت نشست. قهوهخانه خلوت بود. هنوز اهالی از زمینهای کشاورزی به روستا برنگشته بودند. نگاهی به خورشید کرد و در حالی که با گوشه آستین، عرق روی پیشانیاش را پاک میکرد، گفت: امسال هوا خیلی گرم شده، سال گذشته هم که بارون کم بود، خدا کنه چاهها کم نیارن.
استوار که حبه قندی را گوشه لپش جا داده بود، پی حرف مش رضا را گرفت. «چند بار به کدخدا گفتم به شهر نامه بنویس درخواست کن چند تا چاه جدید حفر کنند اما کو گوش شنوا.» بعد یک نفس چای را سرکشید.
یک سکه کنار نعلبکی گذاشت و بلند شد تا به پاسگاه برود. به یک قدمی جیپ رسیده بود که صدای زن جوانی او را میخکوب کرد. به عقب که برگشت زنی را دید که چادر سیاهی به سر داشت و سراسیمه به سمت ماشین میآمد.
«استوار نرو! لیلام نیست. همه جا را گشتم اما مثل اینکه آب شده رفته تو زمین. قسمت میدم به خدا کمکم کنی. عباس رفته شهر و فردا میآد.»
استوار از مشرضا خواست برای زهرا خانم یک لیوان آب بیاورد. زیر سایبان رفت. زهرا یک جرعه آب خورد و گلویی تازه کرد. در حالی که هقهق گریهاش قطع نشده بود، ادامه داد: کاش پام میشکست و خودم برای خرید ماست میرفتم. یک ساعت پیش از لیلا خواستم به خانه بیبی بره و یک کاسه ماست بگیره. دخترم رفت و دیگه برنگشت. به خانه بیبی هم رفتم اما پیرزن میگفت اینجا نیامده. لیلا دختر بازیگوشی نبود و مطمئن هستم بلایی سرش اومده... .
استوار حرفش را قطع کرد و خواست سوار جیپ شود تا باهم گشتی در روستا بزنند. از مش رضا هم خواست اگر مردان روستا از سر زمین برگشتند، آنها را جمع کند تا برای پیدا کردن دخترک جستوجو کنند. جیپ زوزهکشان در کوچه پسکوچههای خاکی روستا ناپدید شد. در کوچهای سه پسر بچه در حال بازی بودند. استوار کنار آنها ایستاد و سراغ لیلا را گرفت اما کسی او را ندیده بود. دوباره به راه افتاد. هر چه بیشتر میگشت، از پیدا کردن دخترک ناامیدتر میشد اما به زن نگران، دلگرمی میداد که دخترش را خیلی زود پیدا میکند.
بعد از گشتی در روستا مقابل خانه زهراخانم توقف کرد و از او خواست سری به خانه بزند، شاید لیلا برگشته باشد. زن جوان وارد خانه شد و چند دقیقه بعد هراسان بیرون آمد و گفت: نیامده... بلایی سر دخترم آمده، جواب عباس رو چی بدم؟ جونش به لیلا بسته بود. دیدی استوار امانتدار خوبی نبودم. یه کاری کن. شب شد، دخترم از ترس سکته میکنه.
استوار از او خواست سوار ماشین شود تا به مقابل قهوهخانه بروند و با کمک اهالی، اطراف روستا را بگردند. وقتی به قهوهخانه رسیدند، چند نفر از اهالی آنجا جمع شده بودند. مشرضا خودش را به ماشین رساند.
ـ چه خبر استوار؟ پیدا شد؟
استوار سرش را با تاسف تکان داد و گفت: هیچی. باید اطراف روستا را بگردیم. باید همه رو جمع کنیم و اطراف روستا و چاهها رو بگردیم. تا دیر نشده باید پیداش کنیم.
ادامه دارد...