فارغ و مبرا از هر کنش جانبدارانهای، به اعتراف دوست و دشمن، تلویزیون در این مسیر پیشقدم بوده و گوی سبقت را از رقیب دیرینه خود ربوده است. از چند فیلم شعارزده و هیجانی سینما در دهه 60 همچون توهم، بایکوت و دستنوشتهها که عبور کنیم، میتوان مدعی شد هنر هفتم برای نزدیک به سه دهه در یک سکوت و رخوت خواسته یا ناخواسته در اینباره فرورفته بود. ذکر این نکته هم لازم به نظر میرسد همین فیلمهای معدود یاد شده هم بر فعالیتهای خرابکارانه گروهک مجاهدین خلق (منافقین) در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی زوم کرده بودند و اصولا بر این مقطع تمرکز داشتند.
جرقه اما از سال 89 زده شد آن هم در تلویزیون. ابتدا با سهگانه جلیل سامان؛ ارمغان تاریکی، پروانه و نفس. سامان با هنرمندی تمام، فعالیتهای چریکی سالهای منتهی و ابتدایی انقلاب اسلامی را با درام گره زده و در پس روایت یک ماجرای عاشقانه ناب به شکل زیرپوستی به روابط و مناسبات میان اعضای گروهک مجاهدین خلق هم میپرداخت. هر چه بود بار داستانی و دراماتیک اثر به وجهه سیاسیاش میچربید. پس از آن بود که سینما هم با فیلمهایی همچون امکان مینا، سیانور و ماجرای نیمروز به این ماجرا ورود و الحق و الانصاف که آثار در خور توجهی هم به مخاطبان خود ارائه کرد.
جذابیتهای ناشناخته و ناگفتههای سیاسی بخصوص برای نسل دوم و سوم انقلاب که سالهای پر تب و تاب پیش و ابتدایی پس از این واقعه عظیم را به طور مستقیم درک نکرده بودند، به منظور برانگیختن حس کنجکاویشان و تشویقشان برای به تماشا نشستن این آثار کفایت میکرد. در تلویزیون هم وضعیت تقریبا به همین شکل بود، با این تفاوت که در سریالهای ذکر شده، برعکس فیلمهای سینمایی، به شکل عریان و بیپرده به فعالیتهای سیاسی این گروهکها پرداخته نمیشد، بلکه بار اصلی داستان بر دوش قصه دراماتیکی بود که از پس ایجاد یک رابطه عاشقانه میان یکی از اعضای فعال آنها با دختر یا پسری معمولی به دور از گرایشات سیاسی و حتی متعلق به نحله فکری دیگر شکل میگرفت. از این بابت هم، به نوعی تلویزیون یکقدم از سینما جلوتر بود که اصالت را به درام میداد تا پرداخت گلدرشت به سیاست و مباحث ایدیولوژیک.
هرچه هست، این روزها آن جذابیتهای ابتدایی ناشی از ناشناخته بودن فعالیت این گروههای مسلحانه کوچک از بین رفته است و مخاطبان علاقهمند به این نوع آثار، بیش و کم میدانند برای مثال، خاستگاه مجاهدین خلق (منافقین) به کجا میرسید، جهانبینی و ایدئولوژیشان چه بود، تعریفشان از روابط سازمانی به چه ختم میشد، هدفشان هر وسیلهای را توجیه میکرد، برای رسیدن به حکومت حاضر بودند از تمام خطوط قرمز انسانی عبور کنند و چرا عاقبتی چنین سیاه و ننگین پیدا کردند. همین دانستهها و رنگ باختن ناشناختهها، دیگر کار را برای ساختن چنین آثاری سختتر از گذشته کرده است. حالا برای پیریزی سریالی بر پایه فعالیتهای سازمانهای چریکی چه پیش و چه پس از انقلاب، دیگر نمیتوان فقط روی نگاه ایدئولوژیک آنها حساب ویژه باز کرد، بلکه شخصیت پردازی دقیق و ملموس، طراحی یک درام جذاب و چیدمان یک قصه اصلی گیرا و داستانکهایی مناسب به موازات آن را میطلبد.
در ورای این الزامات البته و باید به روشنگری نیز دست زد و چهره، اهداف و مقاصد واقعی این گروهکها را هم برای مخاطبان بازگو کرد. اگر اثری نمایشی، فاقد هر یک از الزامات یاد شده باشد، به نوعی پایش میلنگد و نمیتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد. معضلی که این شبها سریال رنج پنهان از آن رنج میبرد و عدم بار دراماتیک کافی، آنچنان که باید و شاید برای مخاطب، جذاب و دلخواستهاش نکرده است. نگاه صرف سیاسی برای ساخت یک اثر نمایشی کفایت نمیکند و در این نوع آثار هم حرف اول و آخر را درام میزند.
در پایان پیشنهاد میشود کارگردانان و فیلمنامه نویسان که دغدغه ساخت چنین سریالهایی را دارند به گروههای چریکی دیگر از جمله فداییان خلق هم نگاهی ویژه داشته باشند. فعالیت و سرنوشت این گروهک و فرجام اعضای آن نیز میتواند دستمایه ساخت مجموعههای نمایشی جذاب باشد، البته به شرط چاشنی طراحی یک داستان جذاب و دراماتیک.
محسن محمدی
روزنامهنگار