به بازار رسیدیم چه فرح بخش بود تماشای رعیت که به خرید آمده بودند. امیدوار شدیم که در میان خلقا... هنوز زندگی جریان دارد. به چند حجره لباس فروشی شدیم، مقداری تاسف خوردیم از رویت بعض ملابس مردانه، جوانکی لباسی به اقل آستین بر تن کرده رویش فوتوی یک تکه صابون مانند بود که دست داشت و خنده مینمود، کشیدیمش کناری و دم گوشش یواشکی فرمودیم پسرجان این چیست که به تن کردهای؟
عارض شد: تیشرت است!
فرمودیم: این را ملتفتیم این نقش و صورت چیست که برآن حک شده؟
عرض کرد: آهان اینو میگی؟ باباسفنجیه حاجی جون!
فرمودیم: حاجی جون بابایتان است پدر سوخته ما مکه نرفتهایم و میرزا ادریس نام داریم. فرمودیم در شان یک رعناجوانی چون شما نیست که اینگونه ملابس به تن کند.
عارض شد: بیخی باووو !
فرمودیم: خودت بیخی! چه طرز کلام گفتن است؟
عارض شد: منظورم این است بیخیال بابا...! میدونی مده و چقد لایک میخوره؟؟؟ فرمودیم: ای دریغ به بعض جوانان ممالک محروسه که برای این لایک کوفتی چه جلافتها که نمیکنند .
فوقالنهایه تاسف خورده با خشایار از حجره بیرون زده یک حجره دیگر که ملابس تولید وطن داشت را وارد شدیم. بسیار تا بسیار جنس خوب داشت و قیمتها به قاعده و ارزنده. چند تکه انتخاب کرده و ابتیاع فرمودیم، خشایار چونان خوشحال است که انگار به خر، تیتاپ دادهایم... رجاء واثق داریم رعیت در ابتیاع البسه و مایحتاج شب عید از تولیدکنندگان وطنی ابتیاع فرمایند تا شب عید همه با حال خوش سر سفره بنشینند. زیاده فرمایش نداریم... .