حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شاه با دلقک همی شطرنج باخت
مات کردش زود خشم شه بتافت
تا اینجا نمایشنامهای که جلال تهرانی با فاصلهای سه ساله، دوباره آن را روی صحنه سالن اصلی تئاتر شهر برده، همان رنگ و بوی قصههای قدیمی تقابل شاه و گدا را دارد. زندگی ماشینی کارگرهایی که نه هویتی نزد صاحبانشان دارند و نه اسم و رسمی. تنها ماشینهایی هستند برای چرخاندن چرخ دندههای یک کارخانه غولپیکر؛ طوری که وجودشان همواره مورد اهمیت بوده نه هویتشان. اما متن تهرانی، این تقابل بین قشر ضعیف و طبقه حاکم را به سطحی عمیقتر میکشاند. چیزی که مضمون دیگر نمایش را در بر میگیرد و آن بیانتها بودن این مسیر استثماری است. سلسلهمراتبی که رئیس کارخانه را اگرچه در ابتدا به عنوان استثمارگر معرفی میکند اما بعد دیگری از شخصیت او را هم نشان میدهد و آن استثمار شدگی خودش توسط فردی قویتر و طبقهای بالاتر است. او هم دلقک رئیس خودش است. با همان میزان از ابهام در هویت. در طول نمایش، چند بار از زبان کارگر و صاحب کارخانه و حتی منشی او این پرسش شنیده میشود: «من کیام؟» آنقدر که تبدیل به یک موتیف شنیداری میشود. پرسشی که نشان میدهد این بیهویتی و بیشناختی، تنها شامل کارگر نیست و رئیس کارخانه و منشی را هم در بر میگیرد. شاید به همین دلیل اسم نمایش هم دلالت به حضور چند دلقک دارد.
اما آنچه کار تهرانی را از یک اثر متوسط و معمولی فراتر نمیبرد جهان مضمونی آن نیست. بلکه چگونگی خلق و بیان آن است. ایدههای متن تقریبا بر هیچ کدام از بخشهای اجرا سوار نمیشود و ما تنها با شنیدن دیالوگهای مستقیم کاراکترها وارد فضای داستانی نمایش میشویم.
یکی از این ایدههای اجرایی ناموفق، پیش درآمد نمایش است. در ابتدای ورود تماشاگران و پیش از شروع نمایش، با مقدمهای چند دقیقهای روبهرو هستیم. چند نفر به ترتیب از روی صندلی تماشاگران بلند شده و یکییکی روی سن میآیند و از روی کاغذ، متنی را که توسط خودشان نوشته شده پشت بلندگو میخوانند. حرفهایی که در جهت پاسخ دادن به سوال «من کیام» نوشته شده و معرفی مختصری است از هویت آنها. این تکگویی افراد قرار است پیشدرآمدی باشد به ورود به دنیای نمایش. دنیایی که میخواهد بیهویتی را به چالش بکشد. اما این مقدمه با بدنه اصلی نمایش، ارتباط قدرتمندی را شکل نمیدهد. چون تنها به اشتراک تماتیک آن با نمایش بسنده میکند. در صورتی که مهمترین عامل شکلگیریاش، خلق اتمسفری از جنس نمایش است که مغفول میماند و در نهایت، یک ایده از دست رفتهای باقی میماند که به بافت اصلی اثر الصاق شده است.
جنس بازی بازیگرها هم در تضاد با فضای استرلیزه و خطکشی شده نمایش است و توی ذوق میزند. بخصوص بازیگر نقش منشی. نقشی که حضورش از اساس بیهوده است و جز گنجاندن چند ایده کمیک در حرفهایش حضورش در نمایش قابل توجیه نیست. بیهودگی این کاراکتر در درام، زمانی به اوج میرسد که با وجود اینکه بخش اعظم دیالوگها و کنشهایش با کارگر کارخانه است به هیچ عنوان رابطه و مناسبتی بین او و کارگر شکل نمیگیرد که اگر میگرفت شاید میتوانست بُعد دیگری از شخصیت کارگر را به تماشاگران نشان بدهد. بٌعدی که ما را به درون او ببرد.
دکور سنگین و گسترده نمایش هم نه تنها کمترین کاربردی در نمایش ندارد که بر پیکر نحیف و ساده متن سنگینی میکند و برای پیش برد قصه، نمایش را به نفسنفس میاندازد.
ایده سطوح شیبدار برای قرار گرفتن اتاق رئیس و میز منشی، برای بیان اختلاف قدر و اندازه آدمها و القای فضای نامتعادلی که همه آدمهای نمایش درگیر آن هستند گرچه تا حدی موفق است اما آن قدر تکراری است که چیزی بر بداعت نمایش اضافه نمیکند.
نکته قابل اعتنا، نورپردازی خلاقانه اثر است که بخش زیادی از فضاسازی نمایش را یک تنه بر عهده میگیرد.
وحید رهجوی
جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....