بعد مادرش در روضههای خانگی زنها با روضه قاسم بن الحسن ضجه میزد و از حال میرفت و جگرش خال میزد. کمر پدرش خم میشد .
اصلا این 13سالهها شاهکارند لاکردارها. یک وقتهایی تصمیمهایی میگیرند که هوش از عقل بنیبشر میبرند. قصه احلی من العسل قاسم را شنیدهاید؟ پس روده درازی نمیکنم. نوجوانی از همین حول و حوش 13سالگی تا 18سالگی از گردنههای حساس و خطرناک عمرند. دختر و پسر هم ندارد. درست ردشان کنی، بقیه عمرت خیلی خطری تهدیدت نمیکند.
13 ساله قصه ما هم از همینها بود... از همینها که شیر و لقمه حلال خورد... از همینها که موشکی رشد کرد و عرض و عمق عمرش از طولش بیشتر شد... من نمیدانم در آن معرکه چه آنزیمی در مغزش ترشح کرد که تصمیم گرفت نارنجک به کمر ببندد و زیر تانک برود و حرکت ستون زرهی لشکر دشمن را متوقف و حماسه خلق کند. اولش هم گفتم میتوانست 13سالگیاش جلوی یک مدرسه دخترانه چاقو بخورد. به خاطر یک ماجرای عاشقانه، ولی 13 ساله قصه ما تعریفش از عشق، از خون و از حماسه فرق داشت.... حسین فهمیده را میگویم... ملتفتی که...