عکس خود را در آب دید، پاهایش در نظرش باریک و اندکی کوتاه جلوه کرد. غمگین شد، اما شاخهای بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد. در همین حین چند شکارچی قصد جان او را کردند.
گوزن به سوی مرغزار گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند.
اما وقتی به جنگل رسید، شاخهایش به درخت گیر کرد و نتوانست به تندی بگریزد. صیادان که همچنان به دنبالش بودند سر رسیدند و او را گرفتند.
گوزن چون گرفتار شد با خود گفت: پاهایم که از آنها ناخشنود بودم نجاتم دادند، اما شاخهایم که به زیبایی آنها میبالیدم گرفتارم کردند!
چهبسا گاهی از چیزهایی که از آنها ناشکر و گلهمندیم، پله صعودمان باشد و چیزهایی که به آنها مغروریم مایه سقوطمان باشد.