حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
خوب یادم هست یکی از این هشدارها درباره این بود که در شب با لباس مشکی و سیاه از عرض خیابان عبور نکنید چون اتومبیلها و موتورسوارها شما را به سختی میبینند و امکان تصادف شما زیاد میشود. از آن زمان تا حالا این پیام شده آویزه گوش ما. البته آن زمان اتوبانها و بزرگراهها به اندازه امروز زیاد نبود ولی این آموزشها به ما گوشزد کرد که همیشه حق با عابر پیاده نیست و باید به راننده اتومبیلی که در شب رانندگی میکند حق بدهی که تو را چون شبحی لباس تیره پوشیدهای و از عرض خیابان یا کناره خیابان عبور میکنی، نبیند!
رسانهها زیاد شدهاند و برخی تلاش میکنند از این طریق به مردم آموزش دهند چگونه بهتر در شهر زندگی کنند و کمتر دچار آسیب شوند، اما واقعیت این است که در هیچ رسانهای ندیدهام بگویند با لباس تمام تیره در شب از عرض خیابان عبور نکنید! حالا بزرگراهها هم اضافه شده و هر لحظه امکان دارد فردی تصمیم بگیرد از عرض آن عبور کند. بزرگراه برای این ساخته شده که در شب و در زمان خلوتی با سرعت مُجاز برانی و کمتر به این فکر کنی که امکان دارد هر لحظه یک شبح انساننما تصمیم بگیرد از عرض بزرگراه عبور کند.
لحظههای حیاتی، اما در کجا؟
تلاش میکنیم شهروند خوبی باشیم؛ بین خطوط برانیم، زباله را در شهر و طبیعت رها نکنیم، بیخود و بیجهت بوق نزنیم، از روی خط عابر پیاده رد شویم و مهمتر از همه وقتی صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتشنشانی را شنیدیم بدون مقاومت و تردید کنار برویم تا آنها ماموریت خود را انجام دهند. حادثه پالاسکو باعث شد تا آژیرها را جدی بگیریم و این پیام را آویزه گوشمان کنیم که با هر چه شوخی میکنیم شاید ایرادی نداشته باشد، اما جان آدمها شوخیبردار نیست!
در یکی از همین روزهایی که تلاش میکنم به شهروند خوب بودن خودم ادامه دهم در خیابانی در حال تردد هستم و از خطوط خیابان چشم برنمیدارم که مبادا بیخودی به چپ یا راست بپیچم و ترافیک روان را دچار اختلال و تراکم کنم که صدای آژیر آمبولانسی را از پشت سرم میشنوم. خیلی سریع و بدون فوت وقت هر جور شده در سمت راست خیابان جایی باز میکنم، آمبولانس آژیرکشان از کنارم رد میشود، میدانم کمی جلوتر بیمارستانی هست. آمبولانس میپیچد به سمت بیمارستان.
ترافیک باعث میشود جلوی بیمارستان متوقف شوم، نگاهم میرود سمت بیمارستان، آمبولانس که آژیرش دیگر جیغ نمیکشد مقابل در بیمارستان توقف کرده است؛ چند ماشین که داخل بیمارستان و جلوی در توقف کردهاند راهش را بستهاند. حتما ماشینها متعلق به پرسنل درجه یک بیمارستان است، وگرنه مردم معمولی که نمیتوانند ماشین داخل بیمارستان ببرند و نگهبان یا فرد دیگری بیاید آن را جابهجا کند. به این فکر میکنم وقتی به شهروندان آموزش داده میشود زندگی کسی که در کابین آمبولانس است به ثانیهها بستگی دارد، این ثانیهها همه جا مهم هستند یا فقط در کوچه و خیابان؟
منو این همه پله! محال است!
شهری که در آن زندگی میکنیم برای کودکان، معلولان و سالمندان ساخته نشده است، جوانها را استثنا کردیم چون آنها به هر حال جوان هستند و میتوانند هر طور شده گلیم خود را از آب بیرون بکشند و به زندگی خود ادامه دهند. البته بچهها هم وضعشان از سالمندان بهتر است چون بیشتر کودکان، بزرگتری همراهشان است که میتواند بخشی از کارهای آنها را انجام دهد یا کمکشان کند. بسیاری از سالمندان اما تنها هستند! آنها کارهای زیادی دارند که در اکثر مواقع باید به تنهایی از پس آن برآیند و کسی نیست که آنها را یاری کند. شما هم شاید تاکنون پیرزن و پیرمردهایی را در جاهای مختلف شهر دیدهاید که برای انجام کاری از شما کمک خواستهاند. مثلا وقتی میخواهند با توجه به سیستمهای الکترونیکی امروزی کار بانکی انجام دهند یا حتی از خیابان رد شوند یا زمانیکه مجبورند برای جابهجایی از وسایل نقلیهای مثل اتوبوس یا مترو استفاده کنند، هیچ امکانی برای آنها در این وسایل نقلیه در نظر گرفته نشده، این در حالی است که آنها واقعا برای استفاده از اتوبوس یا مترو به کمک نیاز دارند و باید به آنها خدمات ویژهای ارائه شود که نمیشود.
بیشتر سالمندان بازنشسته هستند، یعنی به مرحلهای رسیدهاند که دیگر جسمشان آنها را یاری نمیکند. بازنشستههایی هستند که از سازمان تامین اجتماعی حقوق میگیرند و گاهی لازم است به ادارات این سازمان سری بزنند مثلا برای تمدید اعتبار یا تعویض دفترچهشان. دیدن آنها وقتی که از پلههای این ادارات پایین و بالا میروند و نفس نفس میزنند یا دستانی که بر زانو میگذارند برای هیچ کس خوشایند نیست. یکی از آنها را دیدم وقتی از پلههای بسیار زیادی که به زیرزمینی ختم میشد و مکانی بود که دفترچه او را تمدید اعتبار میکرد، پایین میرفت، میگفت: «مگر نمیدانند که ما توان نداریم و بازنشسته هستیم؛ چرا اینجا؟»
آیا واقعا شهر برای سالمندان، معلولان، کودکان و... جای زندگی است؟
باران باستانی - روزنامهنگار
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....