همه چیز تحت کنترل است. من ، خواب ، بیداری ، هوسها و خواسته ها همه چیز حالا تحت کنترل است. من یک جوان 27ساله پاک هستم.پاک یعنی پاک. یعنی لجنها و رسوبات 5ساله ای را که زمینگیرم کرده بود از خودم زدوده ام.
کد خبر: ۱۰۱۸۲۲
حالا دارم زندگی می کنم و یادم نمی آید آخرین خلافم کی بود. چیزی زیادی نگذشته است از هفته متعلق به مواد مخدر و اعتیاد. این یک هفته ای که موضوع همیشه میلیون ها مرد و زن است.
اگر رقم 2میلیون نفر معتاد در کشور صحت داشته باشد باید پذیرفت که این رقم دستکم باید در 10ضرب شود تا میزان درگیری را نشان دهد. هر معتاد پدر و مادر و خواهران و برادرانی دارد.
کسی را دارد که به او عشق می ورزد. کودکانی دارد و بستگانی که او را دوست دارند و یا از او آسیب دیده اند. می خواستم این هفته از ورزش در پارک بنویسم. اما همان ها که داشتند در پارک بازی می کردند از من خواستند از اعتیاد بنویسم.
هر معتاد دوستانی دارد که او را از دست داده اند. دوستانی دارد که در معرض خطر اعتیاد قرار دارند. همکلاسانی دارد. این هفته برای جمعیت عظیمی می نویسم که تلخی این زهر را چشیده اند.
این هفته زیرپوست اعتیاد می رویم.
پرده اول
دخترک عاشقم بود. نمی دانی چقدر دوستم داشت. حالا دیگر خودم هم نمی دانم. من عاشق این لعنتی شده ام. این همه چیزم را از من گرفت. دوستش داشتم. میترا را می گویم.
آنقدر دلم می خواست با او ازدواج کنم و زودتر زندگی خوشی تشکیل بدهیم. نفهمیدم چی شد. می خواستم یک شعر عاشقانه بنویسم. لطیف بشوم. دوستم گفت مثل شیشه می شوی مثل ابر و من ابر شدم و رفتم بالا.
دیگر پایین نیامدم تا وقتی که فهمیدم میترا خودکشی کرده. روی زمین نبودم انگار وقتی دیدمش از خودم بیزار شدم. فهمیده بود معتاد شده ام. برادرش به او گفته بود که از فکرم بیاد بیرون.
خواسته بود من را ببرد توی فکر گفته بود «شوهر می کنم. از 15سالگی پای تو نشسته ام. حالا دیگر بزرگ شده ام. از همان روزها مادرت با مادرم حرف زده بود. گفته بود عروس خودمه. درسشان را بخوانند پسرم سر کار برود عقد و عروسی بگیریم. درست تمام شد. درس من هم تمام شد.
سربازی رفتی برگشتی. سرکار نرفتی. مثل سابق نشدی. اصلا بی خیال من شده ای. پسرعموی من می خواهد با من ازدواج کند. گفتم خوش باشید ما را هم عروسی دعوت کنید.
بی غیرت شده بودم. نمی دانستم خودکشی می کند. اگر می مرد من هم خودم را می کشتم. اما او زنده ماند تا با هم زندگی کنیم.
پرده دوم
گفتم می خواهم ترک کنم. می خواهم زندگی کنم. درمان را شروع کردم. اوایل سخت بود اما طوری که خیال می کردم ترس نداشت. اول چرتی می شدم و از بینی ام آب راه می افتاد ولی با خودم مبارزه می کردم.
می رفتم پیش گروه معتادان گمنام. تجربه هایمان را رد و بدل می کردیم. می رفتم پیش دکتر، پیش مشاور. باید کنار می گذاشتم. همه چقدر خوب بودند و چقدر به من کمک می کردند.
گرچه اوایل زود عصبانی می شدم و از همه بدم می آمد آنها با من کنار می آمدند بعد از سه ماه می توانستم کار کنم. شبها به زور قرص می خوابیدم و صبحها به سختی بیدار می شدم اما هر چه از خلاف کردن دور می شدم زندگی زیباتر می شد.
خانواده خسته شده بودند. همه درآمدم صرف ترک اعتیاد می شد. بدخلقی هم می کردم اما خانواده تحمل می کردند. میترا بدون این که بدانم آمارم را از مادرم می گرفت.
وقتی فهمیده بود که کاملا سم زدایی شده ام و مدت زیادی است خلاف نکرده ام آمد سر راهم و گفت : بیا با هم ازدواج کنیم. نامزد کنیم تا تو وضعیت خودت را درست کنی. همانجا گریه ام گرفت.
آدم وقتی اعتیاد دارد یا حتی وقتی در حال ترک است زود گریه اش می گیرد. درجا نشستم. فکر می کردم دیگر حاضر نیست با من زندگی کند. گرچه همیشه به امید او سعی می کردم اما باورم نمی شد. این امید تازه به من انرژی داد.
پرده سوم
دکترم از وضعیتم کاملا راضی بود. با این که هر آشغالی را امتحان کرده بودم توانسته بودم ظرف مدت یک سال به یک آدم معمولی تبدیل بشوم.
هنوز قرص می خوردم اما حالا دیگر زندگی ام تحت کنترل بود. می توانستم به خواست خودم بخوابم و به خواست خودم بیدار شوم. کار سنگین را تحمل کنم و در مقابل وسوسه موادمخدر مقاومت کنم.
دکترم می گوید هیچ وقت خودت را از اعتیاد ایمن ندان، تو ماری را به درونت راه داده ای که می توانی او را کنترل کنی خواب کنی اما هر لحظه باید مراقب باشی بیدار نشود. حالا من زندگی تازه ای را شروع کرده ام.
دوستان جدیدی پیدا کرده ام. کسانی که در تجربه ترک اعتیاد با من شریک بوده اند و کسانی که هرگز دچار اعتیاد نشده اند.
همه دوستان معتادم را کنار گذاشته ام. هنوز مواد فروشهای محل به سراغم می آیند. آنها همیشه سعی می کنند به هر بهانه ای که شده مرا به داخل خانه هایشان ببرند و حتی مجانی به من مواد بدهند.
آنها همیشه سر راه جوانان محل کمین می گذارند. حال دیگر دوست ندارم به اعتیاد فکر کنم. شکست ناپذیر هم نیستم. اما همه چیز حالا تحت کنترل است. من به همه آرزوهایم می رسم و این جریان با ازدواج من و میترای عزیزم آغاز شده است.
شما هم اگر گرفتار شده اید ترک کنید. با کمک دکتر، روان شناس و تجربه دوستان جدیدی که در گروه درمانی به شما کمک می کنند می توانید زندگی تان را کنترل کنید.
رابطه چشم و عقل
می گویند مردم عقلشان به چشمشان است. ما هم شنیده بودیم اما هنوز به اثبات نرسیده بود. یکی از دوستانی که در رشته جامعه شناسی تحصیل می کرد همین موضوع را با کمی تحلیل علمی دستمایه پایان نامه خود کرده بود.
آن هم با تحقیق میدانی.
قرار شد من هم به عنوان شاهد از دور نظاره گر باشم و او خود این موضوع را تجربه کند. چند منطقه شهری به عنوان منطقه نمونه از سطح زندگی مرفه ، متوسط و پایین انتخاب شد.
این دوست با شیوه ای گریم می شد که یک بار زنی ژنده پوش و فقیر و بدمنظر جلوه کند و یک بار زنی شیک پوش و متشخص. او هر دو بار به نانوایی مراجعه می کرد و می خواست که به خاطر کار فوری که دارد بی نوبت به او نان بدهند. در منطقه متوسط هر دو بار با مخالفت مردم روبه رو می شد. در منطقه فقیرنشین.
مردم به چهره مرفه او کمکی نمی کردند در حالی که با حالت ژنده پوشی او احساس همدردی می کردند. برعکس در منطقه مرفه ، همدردی با وضعیت ژنده پوشی او دیده نمی شد و با او رفتار خوشایندی نمی شد در حالی که به عنوان یک خانم متشخص حاضر بودند جای خود را به او بدهند.
این موضوع نشان می داد که مردم کمی از روی ظاهر قضاوت می کنند. اقشار ضعیف تر با کسانی که ضعیف به نظر می رسند احساس همدردی بیشتری دارند. ولی گروه مرفه با پیشداوری در مورد گروه ژنده پوش قضاوت می کنند و گاه آنها را می رانند. اما قشر متوسط قانونمندتر هستند و دلیل ناموجه را نمی پذیرند.
شاید همین نگرشهاست که شیوه های درخواست را رقم می زند.