شاهکار سلما

سر چهارراه ایستاده بود و با صدای بلند و نخراشیده‌اش فریاد می‌کشید و چیزهایی می‌گفت که یا من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، یا واقعا آنچه که می‌گفت نامفهوم و گنگ بود. با آن همه سر و صدایی که به راه انداخته بود، کسی به او توجهی نمی‌کرد.
کد خبر: ۱۰۰۰۹۹۶

رهگذران، در آن دم صبح زمستانی، بی‌توجه به او دنبال کار و راه خودشان بودند و این برای من عجیب بود. درست زیر تابلوی ایستگاه مترو ایستاده بودم و تماشایش می‌کردم که دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد ومثل یک سخنران، خطاب به جمعیتی که از برابرش عبور می‌کردند، چیزهایی می‌گفت.

در حرف‌هایش و در اوج و فرود صدایش دنبال کلمه‌ای بودم که معنایی داشته باشد و بفهمم چه می‌گوید و چه می‌خواهد. به صورتش خیره شده بودم. به دهانی که در ادای کلمات هیچ توازنی نداشت؛ لب‌ها کج می‌شدند، شل می‌شدند. گونه‌ها باد می‌کردند، فرو می‌رفتند... آب دهانش روان بود و نگاهش... نگاهش خیس بود و تار... .

و من هنوز ایستاده بودم و تماشایش می‌کردم. مفتون جدیتش و در عین حال بی‌تفاوتیش... بالاخره خسته شدم و به ستون تابلوی مترو تکیه دادم. کیفم سنگین بود و هی آن را دست به دست می‌کردم. می‌ترسیدم آن را روی زمین بگذارم. از بس که در سالن مترو اخطار داده بودند که مواظب کیف قاپ‌ها باشیم. از بس که از مردم درباره دزدی‌هایی که شده بود، داستان شنیده بودم.

نمی‌دانم چرا اینجا را برای قرار ملاقات انتخاب کرده بود. من تا به حال به اینجا نیامده بودم. اصلا نه مسیر کارم بود و نه مسیر خانه یا تفریح و خریدم. بخشی از شهر که اگر سلما آدرسش را به من نمی‌داد، هرگز راهم به آنجا نمی‌افتاد. برای خود سلما هم همین طور بود. اینجا مسیر گذر او هم نبود، اما به هر حال سلما بود؛ غیرقابل پیش‌بینی و غافلگیرکننده... مثل یک شعبده‌باز، همیشه در یک ناگهانی که اصلا منتظرش نبودی، با یک تردستی غافلگیرت می‌کرد و تو نمی‌توانستی هیچ عکس‌العملی نشان بدهی. لذت سلما در همین بود، در این که طرف مقابلش را از هر واکنشی ناتوان کرده و بعد با پوزخند، فقط تماشایش کند. او معمولا اطرافیان خود را در موقعیت‌های بغرنج قرار می‌داد و همیشه از دیدن بی‌دست و پایی و دستپاچگی آدم‌هایی که در طول زندگی، آن همه ژست می‌گیرند و با انواع و اقسام نقاب‌ها با دیگران روبه‌رو می‌شوند، لذت می‌برد. این بزرگ‌ترین هنر سلما بود؛ قرار دادن مخاطبش در وضعیتی که نتواند آن ماسک مسخره را که یکهو می‌افتاد، بردارد و دوباره به صورت بزند. می‌گفت در این کار و بارش، فقط یک آینه بزرگ کم دارد، آینه‌ای که درست در آن لحظه بتواند جلوی صورت بی‌نقاب طرف بگیرد و او را به خودش معرفی کند: خانم‌ها، آقایان، این شما و... «شما».

بله خودش بود. داشتم می‌فهمیدم که چرا مرا به اینجا و به شنیدن این سخنرانی که معلوم نبود به چه زبانی است، کشانده است. این بار، شکار او من بودم. سلما در اینجا با من قرار نگذاشته بود که مرا به جایی، به نمایشگاه یا یک گالری ببرد. او مرا به اینجا کشانده بود تا در سخنرانی این مرد، با تکان دادن دست‌هایش، با فیگور صورتش و دهان ناموزونش در ادای حروف شرکت کنم. مرا به اینجا کشانده بود تا صدای این مرد گنگ را بشنوم. او «شنیدن» مرا هدف گرفته بود. شنیدن حروفی که بی‌هیچ قاعده شناخته‌شده‌ای، به هم وصل می‌شدند و از هم می‌گسستند. حروفی که دقیقا در لحظه‌ای که می‌توانستند معنایی بیافرینند، دست هم را رها می‌کردند و در فضای اطراف مرد، رها می‌شدند و معلق می‌ماندند.

وای سلما... سلما... اگر دستم به تو می‌رسید. اگر اینجا بودی... .

البته که اینجا بود. او همان دور و بر بود و داشت من و واکنش‌هایم را تماشا می‌کرد. نگاهش را احساس می‌کردم، اما اصلا سر نچرخاندم تا با نگاه دنبالش بگردم. اگر تصمیم داشت که دیده نشود، نمی‌توانستم ببینمش. علاقه‌ای هم به دیدنش نداشتم. صدای مرد و آن حروفی که با ادای‌شان، فضای اطرافش را مرتعش می‌کرد، بیش از آن برایم عجیب و جذاب بود که حالا بخواهم دنبال سلما و سرزنش کردنش باشم. دو سه قدم از ستون تابلوی مترو دور شدم و دوسه قدم به مرد نزدیک‌تر... نزدیک‌تر... نزدیک‌تر... آهان، خوب است سلما داری نگاهم می‌کنی؟ پس خوب نگاه کن. روبه‌روی مرد ایستادم و به چشم‌های خیس و تارش خیره شدم. گذاشتم صدایش، نه تنها گیرنده‌های صوتی گوشم را که تارهای حنجره‌ام را هم با خود بلرزاند. شروع کردم به تکرار هر چه که می‌گفت... این همه حرفی که از دهانش بیرون می‌ریخت نمی‌توانست بی‌معنی باشد... در نگاهش خیره ماندم و هر چه را که می‌گفت تکرار کردم. به همان بلندی که خودش آنها را ادا می‌کرد. وقتی دیدم اهمیتی به حضور من در کنارش نمی‌دهد و صدایم را نشنیده می‌گیرد، رفتم و در کنارش ایستادم. با همان نگاه، با همان ژست و با همان دست تکان دادن‌ها، هر چه را که می‌گفت تکرار کردم.

حالا توجه مردم جلب شده بود. حالا ما دونفر بودیم که به زبانی ناآشنا، برای جمعیتی مبهوت، سخنرانی می‌کردیم. جمعیت بیشتر می‌شد. همین که چند نفری پیشقدم شدند و سکه و اسکناسی کنار پایمان گذاشتند، ماجرا شکل دیگری به خودش گرفت. دختری نزدیک شد و پول‌هایی را که روی زمین گذاشته می‌شد، توی جعبه کفشی که به همراه داشت، ریخت و گذاشت جلوی پای ما. برخاست و خودش هم اسکناسی در جعبه انداخت و رفت.

ما دو نفر در آن لحظه، اعضای مهم و نوازندگان اصلی یک ارکستر بودیم. یکی با صدای بم حروف را می‌نواخت و یکی با صدای دخترانه‌اش که وقتی به حد فریاد می‌رسید، جیغ تیز و کشداری می‌شد... ما دو نفر، نوازندگان تمام حروفی بودیم که می‌شد از آنها برای ساختن کلمات و ادای یا نوشتن آنها استفاده کرد. ولی شکلی که به حروف می‌دادیم و در فضای پیرامون‌مان رها می‌کردیم، آن حروف را به اصواتی بی‌مصرف و نالازم بدل می‌کردند. اگر این مرد، مدت‌ها بود که به اینجا می‌آمد و برای مردم سخنرانی می‌کرد، نه برای گفتن حرفی که برای نگفتن حرف‌های زاید بود، برای انتقال حسی که در درونش بود، به هیچ کلمه‌ای که مفهومی داشته باشد نیاز نداشت. ارتباطی که او می‌خواست برقرار کند همین بود. او گدایی نمی‌کرد... او حرف نمی‌زد... او «احساساتی» را در حروف معلق خود می‌ریخت که با هیچ کلمه و جمله فاخری نمی‌شد بیان کرد. این تن صدا، فرم حرکت دست‌ها و انجماد آن نگاه بود که باید احساس و درک می‌شد و این همه تنها از او بر‌می‌آمد؛ از مردی لال و کور که هر روز صبح روبه‌روی در ورودی و خروجی این ایستگاه مترو می‌ایستاد و گوش و چشم مردم را به چالش می‌کشید.

سلما درست نشانه‌گیری کرده بود. سلما درست انتخاب کرده بود. او به من این امکان را داده بود که خودم، آزادانه، نقابم را بردارم و در حال و هوایی دیگر با خودم، با نگاهم، با صدایم و با مردمی که از برابر این نگاه رد می‌شدند و این صدا را می‌شنیدند یا نمی‌شنیدند، روبه‌رو شوم.

حتما سلما در میان این جمعیت بود و ما دونفر را تماشا می‌کرد. ما دو نفری را که داشتیم نمایشنامه شاهکار او را اجرا می‌کردیم.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها