در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
توی دفترچه تلفن همراه، به دنبال نام «حمید» میگردم، فامیلیاش را نمیدانم. در طول این 15 سالی که معمولا هر آخر هفته سر پاتوقش رفتهام و او با کیفی در حال ترکیدن از فیلم به سراغم آمده است. یا پیش نیامده یا نگفته یا نخواستهام فامیلیاش را بدانم، دوستیمان بدون این هم تا به امروز تداوم یافته است. شمارهاش را میگیرم و بعد از پنج شش بوق قطع میکنم. عادتم است، میگویم آن طرف خط یا نمیتواند یا نمیخواهد جواب بدهد و اگر خواست خودش تلفنم را میگیرد. یک ربعی میگذرد و خبری نمیشود. به خودم میگویم حالا اگر نشد با فیلمهای قدیمی و آرشیوی امشب را میگذرانم و فردا به سراغش میروم، اما به ناگاه تلفنم با نام «حمید» زنگ میخورد. با خوشحالی برمیدارم و جمله همیشگی: حمید جان! مزاحم همیشگی... صدایی ناآشنا حرفم را قطع میکند: شما از مشتریان حمید آقا هستید؟... بله، نیستن خودشون؟ حمید آقا فوت کردن، خبر ندارین مگه؟... دنیا، سینما، سهراه مطهری، برتولوچی، پرنده خارزار و سقف آن کافه میخورد توی سرم. احساسی از غم، خشم، تاسف، حیرت و درماندگی به من دست داده است. آن طرف خط از سکوتم لابد خیلی چیزها میفهمد که غمناک و با یک خداحافظ قطع میکند.
یک ماه پیش که رفته بودم فیلم بگیرم، حمید لنگلنگان آمد و خودش را پرت کرد روی صندلی شاگرد. فکر کردم پایش پیچ خورده که شلوارش را زد بالا. از بالای زانو به پایین پا نداشت. نگذاشت حیرتم ادامه پیدا کند: پام زخم شد و زخمش خوب نشد. پامو فاسد کرد و گفتن سرطانه، بعدش هم کار رسید به قطع کردن پا... باورت میشه؟ فقط یک ماه طول کشید همش. از شدت حیرت و ناراحتی کنجکاوی نکردم که خودش ادامه داد: تو این یه ماه دیدنیامو دیدم. زنم و پدرزنم و دخترم (اینجا بغض میکند) چه کارا که واسم نکردن. بعد از قطع پا، باید جای جراحت رو میشستم و دخترم داوطلبانه این کار رو میکنه. صحنه جالبی نیست، اما هر کاریش میکنم، قبول نمیکنه. البته الان خوبم. اومدم سر کار و خلاصه... بیا فیلمها رو ببین...
حالم بدجوری گرفته شده، شب پنجشنبه جایش را به صبح شنبه داده است! حمید در این 15 سال، دریچه ارتباط من با سینما بود. از تورناتوره گرفته تا بیلی وایلر و هیچکاک و اسپیلبرگ تا ریش قرمز و روزی روزگاری آمریکا و نیویورک نیویورک، سانست بلوار و گرگ والاستریت. آرشیوش کامل بود؛
همه نسخه اصلی و باکیفیت. یک دائرهالمعارف متحرک. هم او بود که بانوی زیبای من، اشکها و لبخندها، سرگیجه و سینما پارادیزو را از آرشیوش بیرون کشید. با این حال همیشه درگیر و گلاویز غم نان بود و بیاعتنا به سلامتیاش، بیهیچ بیمه و پشتوانهای، کنار خیابان. هنری کور، گاهی از دکه روزنامهفروشیها یا مغازه نوشتافزار برای امانتگذاشتن فیلمهایش استفاده میکرد، در همین حد نه جایی، نه مکانی و نه پولی و الان هم که سرطان؛ این سرطان لعنتی لاکردار...
امروز دقیقا یک هفته از آن چهارشنبهشب لعنتی گذشته و من ارتباطم را با سینما قطع شده میبینم.
در فکر حمیدم و به طور فانتزی فکر میکنم شاید آن دنیا پل نیومن یا یول براینر که حمید علاقه وافری به آنها داشت، پیشش آمده باشند و غم دوری و وحشت از بیسرپناهی زن و دخترش را دلداری دهند که خدای بزرگ هست و خدا، خدای همه ماست. در فکرم که چند نفر مثل حمید در این شهر بیدر و پیکر امروز را به فردا میگذرانند و روزی بیهیچ، میروند. مثل حمید که رفت و سینما هم برای من رفت که رفت.
بهمن موسوی - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: