آنقدر سخت که بیاحساسترین آدمها را به غلیان وادارد تا در خلوت خود و در جایی که مطمئن شوند غرور یا ابهتشان آسیب نمیبیند، قطرهای اشک بریزند و قربان صدقه کودکشان و قطره خونی که از دستش بر زمین ریخته بشوند و بلاگردان آن که ایکاش آن قطره، از دست آنان به زمین چکیده بود.
اینها را همه گفتم تا ماجرای تازه منتشر شده «عرفان دیناروندی» کودک 10 ساله اهوازی را که اوایل این هفته دچار سانحه و سپس مرگ مغزی شد را بازنویسی کنم. کودکی که مرگ مغزی شد و خانوادهاش با اهدای اعضایش به چند بیمار نیازمند و از جمله یک کودک همسنش موافقت کردند. آنچه در همه این ماجراها دردناکتر و جانسوزتر بود، عکسهایی است که آتش بر جان هر پدر و مادری میزند. عکسهایی از لحظاتی که پدر عرفان، قبل از ورود «حسین» دریافتکننده نوجوان عضو به اتاق عمل، با او سخن میگوید و انگار آنقدر آن سخن گفتن را کش میدهد تا برداشتن عضو بدن جگرگوشهاش چند لحظه بیشتر به تاخیر بیفتد... و سرانجام آن عکس آخر که با بوسهای همراه است: بوسه آخر، بوسه وداع، بوسه عشق. بوسهای که راهی شدن جگرگوشهاش به سوی اتاق عمل بیبازگشت است. هر پدری خود را فقط چند لحظه در آن شرایط قرار دهد، درد و رنج و غم و بار گرانسنگ بغض را با تمام وجود حس میکند و اینجاست که اوج ایثار و ازخودگذشتگی که نوع بشر میتواند بالفعلش کند، نمود مییابد. ایثاری که از توکل میآید، توکل به خدایی که در بوته سخت آزمایش، سرنوشت جان انسانهای دیگری را در دستان پدر عرفان قرار داده و اوست که اینگونه انتخاب کرده است... نظیر پدر عرفان در این کشور کم نیستند، همه میدانیم که پدر و مادر، سوگواران جاودانه فرزند از دست رفتهاند و کسی که اینچنین ایثارگرانه جان فرزند را ـ هرچند مرگ مغزی شده باشد و امیدی به حیات واقعیاش نباشد ـ تقدیم میکند، شایسته بهترین پاداشهاست. هرچند این بهترین پاداش را خداوند به پدر عرفان و دیگر پدرهای مشابه عطا خواهد فرمود، اما این چند کلمه نیز برای پاسداشت فداکاری و درک غم سنگین آن بوسه آخر، تلاش کرده است.
سیدعلی دوستیموسوی - روزنامهنگار