بازار گرسنگی

وقتی نگاهش می‌کنم، نمی‌توانم قضاوت نکنم، اما پای قضاوتم می‌لنگد، اینجا قوه تعقل از کار باز می‌ماند؛ پیرمرد گنجشک‌فروش، خودش مهم‌تر است یا گنجشک‌هایی که می‌فروشد؛ خودش و زندگی‌اش، یا گنجشک‌ها و آزادی‌شان؟
کد خبر: ۹۸۴۱۶۹

تهران، شهری است که در آن هر کالایی خریدار دارد، محال است کسی چیزی برای فروش عرضه کند و روی دستش بماند. در مجال چنین داد و ستدی، هم فروشنده سود می‌برد و هم خریداری که در گذر از خیابان با کالایی روبه‌رو می‌شود که پیش از آن‌که نیاز واقعی زندگی‌اش باشد، شگفتی و شیفتگی‌اش را پاسخ می‌دهد: آه، گنجشک! انگار که تا به حال گنجشک ندیده باشد و حالا پیرمرد نیازمند، این کالا را به او عرضه می‌کند: بله گنجشک، می‌توانی بخری و چند روزی با آن مشغول باشی یا می‌توانی بخری و پرش بدهی و آزادش کنی. فکر می‌کنم به دومی فکر کنی، بهتر باشد. هم مرد پیر به نانی می‌رسد و هم گنجشک دوباره به آزادی‌اش.

اما از کجا به ذهن مرد پیر رسیده است که گنجشک شکار کند و بفروشد؟ گنجشک گریزپایی که به دام انداختنش نباید چندان هم آسان باشد. او از کجا می‌داند که شکارش در هر حال بازار و خریدار دارد؟ او از کجا نبض خریدار را در دست دارد و می‌داند که می‌تواند یک قفس گنجشک با خود بردارد و راه بیفتد برای فروختن‌شان؟

سوال اساسی این است: چرا کسی گنجشک می‌خرد؟ در این موجود کوچک پرجنب و جوش، اما نه‌چندان زیبا مثل طوطی و نه‌چندان خوش‌صدا مثل قناری، چه می‌بیند که آن را می‌خرد؟

گنجشک، یکی از معدود زیبایی‌های بازمانده و دوام آورده در تهران است. در این روزهایی که باغ‌ها و پارک‌ها چهره در نقاب برج‌ها می‌کشند. گنجشک، تنها پرنده‌ای است که هر کجا یک درخت باشد، حتما سر وکله‌اش پیدا می‌شود تا صدای جیک‌جیکش، گوش رهگذران را پر کند.

این پیرمرد گنجشک‌فروش و این هم شما؛ لطفا یک یا دو گنجشک، هرچقدر که وسعتان رسید، بخرید و آزاد کنید. از این پرنده چیزی به شما نمی‌رسد، اما بگذارید از شما چیزی ـ آزادی‌اش ـ به او برسد. اینجا، شکارچی نهایی شما هستید؛ از این لحظه و امکان انتخاب، آسان نگذرید، شکارش کنید که نانی به پیرمرد می‌رسد و گنجشکی از شهر، کم نمی‌شود.

آذر فخری

جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها