نمونههایی مانند پاورچین و پایتخت به این مهم تکیه دارند که سازندگان این آثار در درجه اول به شناخت خوبی از آدمهایی که قرار است از آنها سخن به میان آورده شود، رسیدهاند. همین شناخت درست از آدمهای قصه و چینش منطقی آنهاست که داستان فانتزی و دور از ذهنی مانند پاورچین را دیدنی میکند یا به اثر رئالی مانند پایتخت که میکوشد سویه نادیده شده یک خانواده شمالی را به نمایش بگذارد سمت و سویی جذاب میدهد. در هر دو اثر فیلمنامه و قصه و البته جزئیات حرف اول را میزنند و هیچ چیز بدون نقطه اتکایی به نام فیلمنامه، شکل نگرفته است. درواقع هرچقدر فیلمنامه نهایی، منسجمتر و حاوی جزئیاتی باشد که در خدمت اثر قرار گیرد، میتوان مطمئن شد که محصول نهایی اثری قابل اعتنا خواهد شد و نیازی به گفتن نیست که همه اینها وقتی به دست میآید که نیاز روز مخاطب ارزیابی شود که مثلا مخاطب ما، امروز به چه نوع طنزی روی خوش نشان میدهد. آثاری مانند پاورچین و پایتخت در واقع محصول نگرشی هستند که بیشتر معطوف به قصه، جزئیات و البته فیلمنامه است. به عبارت روشنتر یک اثر خوب، حتی روی کاغذ میتواند برجستگیها و نقاط عطف خود را بازتاب دهد و اینگونه نیست که قرار باشد بعدها و هنگام ساخت درباره کیفیت آن اظهارنظر کنند. استفاده از نویسندگان تازه و خوشفکر میتواند کمک بسزایی به وضعیت فعلی طنز در کشور کند.
مهدی غلامحیدری - دبیر قاب کوچک