اینها که گفته شد برای من عینا یادآور روزهای کودکیام در جنگ است. جنگی که سالها طول کشید و تقریبا تمامی کودکی ما را در خود جای داد. روزهایی که در شهرهای جنگزده، مردم به سمت روستاهای اطراف شهرشان و چادرهای عشایری کوچ میکردند و منتظر میماندند بمباران تمام شود و برگردند، که اگر خانهای سالم بود چیزی بر جای مانده بود، به زندگیشان ادامه بدهند و اگر هم نه که از نو بسازند.
اما برای ما قصه جور دیگری بود. یعنی بزرگترها قصه را جور دیگری برای ما رنگ میزدند. صدای آژیر قرمز که به گوش میرسید و وقت رفتن به پناهگاهها که میشد، تنها خاطره ماندهاش برای ما بازیهای توی پناهگاه بود و انگار نه انگار که ممکن بود همه چیز تمام شود. خاطرهانگیزترینش برای من رفتن به سمت روستای بلوران بود؛ روستایی در نزدیکی کوهدشت و خرمآباد. از یک طرف بمب بود و موشک و یک عالمه نگرانی که موج میزد در چشم مادرم و پدری که به مأموریت رفته بود و در خیالش نگران؛ از طرف دیگر امید و اشتیاق بیحد و اندازه من و برادرم که در پشت یک پیکان وانت، به سوی بلوران میرفتیم. بپّر بپّر میکردیم و با آهنگی شبیه به هیپ هیپ هورا فریاد میزدیم که «بلوران؛ بلوران؛ ما داریم میآییم» و حالمان خوب بود. حس آن لحظههای من جوری بود که انگار از یک کشوری مثل فرانسه دارم میروم یک جایی مثل سوئیس! خندهدار است شاید، اما آن روزها یک سوئیت مهجور در دل روستایی دور، برای من و برادرم چنان تنوع و هیجانی ایجاد میکرد که گویی در یک تعطیلات حسابی هستیم و اینطور با آن برخورد میکردیم. البته الحق و والانصاف بلوران هم یک سنگ تمام بود در مقیاس آن موقع ما. کوه و چشمه و درخت و خلاصه طبیعتی باصفا که چون به ما امنیت بخشیده بود یکجور حس وطن میداد. حسی امن و رویایی در مام وطن. جالب است وقتی این روزها به آن موقع فکر میکنم، الان که بزرگ شدهام وقتی با یک فاصله زمانی فراوان از آن روزها پای به آن شهر و دیار میگذارم، یک لحظه دلم میلرزد. مقایسه میکنم انبوه و ازدحام زندگی این روزهایم را در تهران. همه چیز دقیقا برعکس آن موقع است. ترافیک و استرس و دود و جدیت زندگی خیلی بیشتر از خیالانگیزی آن شده است. از این فضا میروم و مدتی را در آن فضا سپری میکنم. میبینم تمام چیزهایی که آن موقع برای من خیلی بزرگ و خاص بودند چقدر واقعی و معمولی شدهاند.
خیابانها و مدرسهای که در کودکیام به آنجا میرفتم و میآمدم الان چقدر معمولی و آن موقع چقدر بزرگ و رویایی بود. وارد بلوران که میشدیم همه چیز رنگ آواز و بازی و شادی به خود میگرفت. نمیدانم چرا یاد خانواده دکتر ارنست افتادم! هرچه این دکتر ارنست بیچاره به فکر درست کردن کشتی و نجات خانواده بود و با مشکلات میجنگید برای خانوادهاش، بچههایش زندگی و سعی میکردند همانجا زندگی را با تمام وجود درک کنند. لرستان طبیعتی مثالزدنی دارد و میشود به همه پیشنهاد داد تا بروند و لذت ببرند، اما بلوران، همان روستایی که در نزدیکی کوهدشت است و چنین بود برای ما در کودکی را حتما پیشنهاد میدهم.
ارشاد رازانی - روزنامهنگار