در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بغضش میترکد و در سکوتی دردناک؛ بیآنکه از مرد بودنش خجالت بکشد اجازه میدهد قطرههای شفاف اشکش یکی یکی سُر بخورند روی صورتش. بغض که راه نفسش را میبندد، دیگر حرف نمیزند. این اولین سکانس دیدار ما با بیژن است. مرد 52 سالهای که زندگی اسرارآمیزی دارد؛ عجیب و پرافت و خیز. اما هیچکدام گفتنی نیستند و باید رویشان را قلم گرفت. میگوید فقط گفتنیها را بنویس و بقیه را انگار که نشنیدهای.
دانشجوی کاردانی عمران خیلی بیدلیل رفت سمت مواد مخدر. خودش هم هنوز نمیداند چرا این کار را کرد و پنج سال قید زندگی و خانوادهاش را زد. با اینکه قبل از اولین مصرف همیشه مصرفکنندههای زیادی جلوی چشمش جولان میدادند، اما یک لحظه هم به این فکر نکرد که برود سمت مواد و ناخنکی بزند و طعمش را بچشد؛ اما یک وقت به خودش آمد و دید سر از بیغولهها درآورده و همه زندگیاش شده مواد، مواد و باز هم مواد. قصه اعتیاد بیژن از خانه پدری شروع شد. هیچکدام از اعضای خانوادهاش گرفتار مواد مخدر نبودند، غیر از برادر بزرگترش. رفته بود خارج از کشور درس بخواند. از خارج که برگشت، سوغاتیاش اعتیاد به کوکائین بود. پدرش زجر کشید، درد کشید، دعوا کرد ناله کرد، اما چشم و گوش پسر انگار کور و کر بود. خمار که میشد به اتاق میرفت و موادش را میکشید. همه اینها جلوی چشم بیژن اتفاق میافتاد. اما سلولهای بدنش تنها چیزی که نمیخواستند، مواد بود. به قول خودش اصلا نمیدانست کوکائین چیست؟ فقط میدانست مواد مخدر است. ازدواج که کرد بساط مواد در خانواده همسرش هم براه بود؛ اما اسیرش نشد. دنبال کار هم میرفت، باز بودند فروشندههایی که مثل نقل و نبات مواد میفروختند. انگار تقدیر بیژن با مواد گره خورده بود. یکروز که سرکار رفته بود، مردی که هر روز با او سلاموعلیک داشت، زیر پایش نشست: «حالا که برای کار میخواهی شبها اینجا بمانی؛ بیا و شیشه بکش. جلوی خوابیدنت را میگیرد. انرژیات چند برابر میشود و بهتر میتوانی کار کنی.» همین جا بود که بیژن اولین قدم اشتباه زندگیاش را برداشت.
«معتاد زیاد دیده بودم و خودم کمکشان کرده بودم تا ترک کنند؛ اما نمیدانم چرا آن شب به آن مرد نه نگفتم و قبول کردم شیشه بکشم. گفت پول بده خودم برایت میخرم. خرید و با هم کشیدیم. دیگر خوابم نمیآمد. 48 ساعت تمام بیدار بودم و بدون اینکه احساس خستگی کنم، یک بند کار میکردم. زیر زبانم حسابی مزه کرده بود. دوباره از همان مرد خواستم برایم مواد بخرد. خودم دوست نداشتم بخرم. شاید حس ترس بود شاید هم چیز دیگر؛ نمیدانم. اما دوباره کشیدم و حسابی کار کردم. دو ـ سه ماه بعد وابسته شدم. دلم میخواست ترک کنم. رفتم دکتر و یکسری دارو داد. خوردم اما نتیجهای نگرفتم. تا پنج ـ شش ماه بعد از مصرفم، همسرم چیزی نفهمید، اما بالاخره شیشه را در جیبم پیدا کرد. گفتم مال من نیست. فهمید دروغ میگویم. یکبار دیگر هم مچم را گرفت و باز هم ناراحت شد و تهدید کرد که اگر ادامه دهم، از من جدا میشود. آن موقع پسرم دانشجو بود. بار سوم که فهمید قهر کرد و رفت. شب که از سرکار به خانه برگشتم، همسرم نبود. از پسرم پرسیدم مادرت کجاست؟ پوزخندی زد و گفت: یعنی تو نمیدانی؟ مادرم رفت و گفت دنبالش نروی.»
بیژن بیاندازه عاشق همسرش است و این را میتوان از بیقراری هایش فهمید.«رفته بود کرمانشاه. رفتم دنبالش و گفتم برگرد کمکم کن تا ترک کنم. گفت کسی که شیشه میکشد، نمیتواند ترک کند. گفتم یعنی از من دست میکشی؟ گفت بله. بهترین کار این است که خودم و پسرم را نجات بدهم. زنم که رفت، کلید خانه را به پسرم دادم و دیگر برنگشتم. برای ترک رفتم دکتر، باز بینتیجه بود. یک نفر پیشنهاد داد و گفت بیا و برای ترک موادت را عوض کن؛ هروئین بکش تا ترک کنی.» بیژن خیلی راحت پیشنهادش را قبول کرد و هروئین کشید به امید اینکه ترک کند.« پاتوقم جایی بود که همه جور آدمی در آن پیدا میشد. ورزشکار، کشتیگیر، سوپراستار سینما.... وقتی میدیدم چنین آدمهایی با این جایگاه به اینجا رسیدهاند، با خودم فکر میکردم چرا من نکشم؟ دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. نه غذا، نه بهداشت. حتی از توی سطلهای زباله هم غذا پیدا میکردم و میخوردم تا گرسنه نمانم.»
وقتی به این قسمت از خاطراتش میرسد، مدتی طولانی سکوت میکند، سکوتش خیلی تلخ است و از یادآوری آن لحظات انگار هنوز هم درد میکشد.
«برایم مهم نبود غذایم را از سطل زباله پیدا کنم. به این فکر نمیکردم که ممکن است مریض شوم. بوی بد سطل زباله برایم معنی نداشت. آن قدر گرسنه بودم که حق انتخابی برایم نمانده بود. دو سال به همین شکل زندگی کردم.»
یک شب که میخواست بخوابد، چند معتاد را دید که دور هم جمع شده بودند و مواد میکشیدند. دراز کشید و زل زد به آنها. در خیالش برگشت به گذشته و با خودش فکر کرد؛ پس قرار بود زندگیات به اینجا کشیده شود؟ به خیابانها و مواد مخدر؟
«برای گذران زندگیام شروع به خرید و فروش مواد کردم. پنج گرم مواد میخریدم 50 هزار تومان، میفروختم 80 هزارتومان. اواخر مصرفم دیگر توان خرید و فروش هم نداشتم و بیپول شده بودم. تا اینکه یکی از دوستانم پیشنهاد داد دزدی کنیم. گفتم نمیتوانم. گفت تو نیا و زاغزن باش تا کسی نیاید. رفتیم انبار لوازم یدکی. بعد از دزدی بردیم و وسایل را در میدان شوش فروختیم.»
در تمام مدتی که هم نفس مواد شده بود، یک لحظه هم خانوادهاش را فراموش نکرده بود؛ اما خودش را چرا. باز هم تصمیم گرفت ترک کند. به قول خودش اگر میخواست در کمپ ترک کند، پول میخواستند که بیژن آه نداشت با ناله سودا کند. تا اینکه با سرای امید طلوع آشنا شد و تصمیم گرفت به آنجا برود و رفت. سرا با همه جا فرق داشت، پاک شد و به زندگی برگشت. 13 ماه بعد اتفاق قشنگی امید به زندگی را در وجود بیژن زنده کرد.
دیدار با پسر
«یک روز که توی حیاط سرا نشسته بودم دیدم پسری از دور میآید. پیش خودم گفتم ماشاالله چقدر خوشتیپ است و بعد سرم را پایین انداختم. چند دقیقه بعد یک نفر گفت سلام بابا. سرم را بالا کردم دیدم همان پسر است.
اول نشناختمتش و بعد که معرفی کرد از شدت خوشحالی اشک ریختم و پسرم را در آغوش گرفتم.» پسر که آمد، انگارخون تازهای در رگهای پدر جوشید. با ولع سرتا پایش را نگاه میکرد، اما سیر نمیشد. همه کسانی که در حیاط سرا بودند، با چشمان اشکبار شاهد عشق پدر و پسری بودند که پس از سالها دوباره به هم رسیده بودند.
بیژن در مدت دو سال و یک ماهی که در سراست، کارگاه نجاری راه انداخته و درآمد خوبی هم دارد. با اینکه دوست ندارد آرامش همسر و پسرش را بهم بزند، اما هنوز هم دلش پرمیکشد برای برگشتن به خانه و دیدن دوباره زن و بچهاش.
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: