در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
میگوید: اولین سازم خیلی خوشگل بود. یک موسیوی فرانسوی آمد به زور از من خریدش. روی دستهاش نقشه ایران بود. نه اینکه رویش نقشه را کنده باشم. نه! خود چوب نقشه ایران داشت. اصلا یک ساز عجیبی بود که نگو. لنگه نداشت. صد بار خواستند لالش کنند نگذاشتم.
با تعجب نگاهش میکنم.
سازت را لال کنند؟
یعنی تارهایش را قیچی کنند؟ میخندد. از ته دل میخندد. نه. قدیمها که سر ساز زدن هچل (رقابت کردن) میکردیم. رقیبها دستشان را میبردند توی گوششان و با روغن داخل گوش چربش میکردند. بعد میزدند به تارهای ساز. خانوم این ساز لال میشد و آبروی صاحبش را میبرد. خدا قسمت هیچ کس نکند ساز که لال شود مگر آبرو میماند برای آدم!
ساز شما هم لال شد؟
ساز من؟ نه هیچ وقت. نگذاشتم هیچ کدام از سازهایم لال شوند. خدا آن روز را نیاورد. البته حالا که دیگر سازها لال بشو نیستند. هیچ کس نمیشنودشان، اما لال هم نمیشوند. کلا دنیایش جالب است. دنیایی است که من نمیشناسمش.
چرا دیگر لال نمیشوند؟
چون دیگر تارهای ساز ابریشمی نیست. ابریشم با روغن گوش لال میشد، اما تار سیمی نه، اما حیف شد ابریشم کجا و سیم کجا؟! آنقدر دلم ابریشم برای سازم میخواهد که نگو.
یک خاطره تلخ دارد. آنقدر تلخ که شرط میکند اگر جایی نوشتمش نامی از او نیاورم. خاطرهای که اصلا به نظر واقعی نیست، اما اشکهایش مرددم میکند.
خانوم نمیدونی چند سال پیش بود. من و دوستام رو دعوت کردن یک جایی برنامه. ما را گذاشتند توی آکواریوم بدون آب. غذا هم به ما نمیدادند. فقط آب شور میخوردیم. نمیدانی با چه بدبختی از آنجا آمدیم بیرون. ما باید ساز میزدیم و یک عده تماشا میکردند. پولی هم به ما ندادند. دوستم... همینجوری مرد. برگشتیم دیگه دوام نیاورد. دوباره میزند زیر گریه. اشکهایش روی صورت چروکیدهاش سر میخورد و بیوقفه فرو میریزد.
مگر میشود؟ گیج شدهام. چرا شکایت نکردهاند؟
شکایت کنم چی بشه؟ کی ما رو دوست داره؟ البته به غیر خدا. از هیچ کس هیچی نمیخوام، اما دل آدم رو غم میگیره. مثل بچهها اشک میریزد، از اینکه باعث شدم خاطرهاش را به یاد بیاورد احساس بدی پیدا میکنم.
میگوید: از اون سال تا حالا انگار هیچی رو واقعی نمیبینم. انگار من رو تو آکواریوم گذاشتن. انگار همه چی پشت یه شیشه است. چشمم رو درد میاره. اصلا همه پشت شیشه هستند. همه تو آکواریوم موندن. شایدم من موندم و همه آزادن.
باز هم گریه میکند. چند دقیقهای میگذرد. چند زخمه به سازش میزند و انگار همه چیز فراموشش میشود. میخندد. مثل بچههایی که زود غمهایشان فراموششان میشود. میگوید بیا یک لقمه نان بخور. زندگی یعنی خدا در آسمون و نان در زمین. چیز دیگری جز این نیست.
یک دنیا سوال دارم. انگار من هم ماندهام توی یک آکواریوم و شیشه نمیگذارد خوب تماشایش کنم. نمیگذارم صدایم خوب به صدایش برسد. مرد اما از خاطرهاش دور شده. نمیخواهد برگردد. خاطرههایش را رها کرده و هر چه سعی میکنم دیگر یه بحث برنمیگردد. مرد میخواهد نانش را بخورد و به آسمان نگاه کند.
نان تعارفم میکند با ماست. میخندد و از من میخواهد حرفهایش را فراموش کنم. میگویم نه فراموش نمیکنم میخواهم بنویسمشان. کمی فکر میکند. لقمهای نان و ماست به طرفم میگیرد و میگوید بنویس اما هیچ نشانی از من در نوشتهات نباشد. میگویم چشم. نان و ماست را به دستم میدهد و میگوید زودتر برو تا از همین هم پشیمان نشدهام.
زینب مرتضاییفرد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: