وقتی که در جلسه خواستگاری با شهروز صحبت میکردم چشمانش از مهربانی برق میزد و همان لحظه تصمیم گرفتم که به او جواب مثبت دهم و میدانستم خانوادهام نیز جوابشان مثبت است، چرا که شهروز هم وضعیت مالی خوبی داشت وهم تحصیلات بالایی داشت واز نظر خانوادگی همسطح خودمان بود.
مراسم عقد و عروسی بسرعت انجام شد و با دلی پر از امید به خانه بخت رفتم. زندگیام با وجود همسر مهربانم خیلی خوب بود ولی نمیدانم چگونه افکاری ریشه سوزان به سراغ من و زندگیام آمد شاید بهدلیل این بود که مبادا همسرم عوض شود یا مهربانیاش نصیب کس دیگری شود. بهطوری که هروقت همسرم با خانمی احوالپرسی میکرد تصورم این بود که با هم آشنایی قبلی دارند و چیزی بین آنها گذشته یا حتی وقتی با موبایلش صحبت میکرد من باید گوش میدادم که با چه کسی صحبت میکند.
و وای به روزی که یکی از همکاران خانمش با او تماس میگرفت که زندگی مان آن روز جهنم میشد و اینکه همسرم به هیچوجه حق نداشت خودش تنها جایی برود وحتی میشد روزهایی را که من سرزده به محل کارش میرفتم تا ببینم خدایی نکرده با خانمی مراوده نداشته باشد.
به خاطر اینگونه رفتارهایم، همسرم بارها و بارها گفته بود که به نزد یک مشاور برو، ولی با واکنش سخت من مواجه میشد چرا که من او را به بیاحساسی محکوم میکردم و میگفتم به خاطر دوست داشتنت است که مواظبم رقیب دیگری گیرم نیاید و تو فکر میکنی من دیوانه ام. ولی نمیدانستم که با رفتارهایم تیشه به ریشه زندگیام میزنم.
شهروز دیگر آن مرد مهربان وسرزنده نبود و دیگر تحمل رفتارهای مرا نداشت و گوشهگیر شد و حدود یک ماه به علت افسردگی در بیمارستان روانی بستری شد و وقتی به خانه برگشت خانوادهاش چون مرا مقصر بیماری فرزندشان میدانستند، به من گفتند که برای بهبود حالش بهتر است چند روزی از او دور باشی و موقتا به خانه پدرت برو. و من هم به خانه پدرم رفتم والان حدود هفت ماه است که منتظرم به خانهام برگردم ولی افسوس که همسرم تقاضای طلاق داده و من ماندهام با یک دنیا حسرت و آه و گرداب سوءظنی که زندگیام را به ناکجاآباد برده است.
نظر کارشناس
فرد بدبین به خود و شریک زندگیاش صدمه میزند و جایی برای محبت و علاقه باقی نمیگذارد که ناخودآگاه این رابطه به سمت سردی روی میآورد.
اوایل ازدواج تمام رفتارهای همسرش را به حساب علاقه او به خودش میگذاشت. کمتر پیش میآمد از شنیدن سوالاتی مانند کجا هستی؟ چه کار میکنی؟ یا کی به خانه بر میگردی ناراحت شود. همه رفتارهای همسرش رنگ و بویی از علاقه داشت، تماسهای مکرر او هیچ گاه باعث از کوره در رفتنش نمیشد، گاهی فکر میکرد میتوان نگرانی او از هم صحبت شدنش با یک جنس مخالف را به حساب تعصبی بودن او گذاشت اما چرا همه این افکار خیلی زود رنگ باخت.
چندماه از زندگی مشترکشان میگذرد به نظرش همسرش با او وارد یک رابطه پلیسی شده است، سوالهایش کمکم شکل بازجویی به خود گرفته است. همسرش به همه چیز مشکوک بود و حساسیت بیش از حدی درباره تلفنها، رفت و آمدها و رفتارهای او نشان میداد. بعد از چند ماه دیگر کسی نمانده بود که جرأت کند به او سری بزند یا تلفنی احوالش را بپرسد. عذاب آورتر از همه این بود که همسرش نمیپذیرفت درباره او شک بیمورد دارد و به خود حق میداد او را محدود و محدودتر کند. شاید این داستان برای شما تازگی نداشته باشد. واقعیت هم این است که متاسفانه همه ما کموبیش افرادی را میشناسیم که از شک و تردید بیدلیل همسر یا یکی از اعضای خانوادهشان به ستوه آمدهاند.