قـتل پسرخـوانده

مرد جوان در حالی که کودکی بد حال همراه خود داشت، سراسیمه وارد بیمارستان شد و از پرستاران خواست کمکش کنند. کودک نیمه هوشیار بود و به دلیل وخامت حالش، تلاش پزشکان برای نجات جان او آغاز شد.
کد خبر: ۹۲۷۸۲۱

کادر درمانی بیمارستان در حال کمک رسانی به پسر بچه شش ساله بودند که دریافتند روی سطح بدن پسر بچه کبودی و زخم وجود دارد. شرایط کودک و مرد همراهش که خود را پدر او معرفی کرده بود برای پرستاران بیمارستان مشکوک بود به همین دلیل آنها موضوع را با ماموران پلیس در میان گذاشتند. هنوز ماموران تحقیقات خود را آغاز نکرده بودند که پسر شش ساله به دلیل شدت صدمات جان باخت. با فوت کودک ماموران فاز جدیدی از تحقیقات را آغاز کردند.

در بررسی‌ها مشخص شد، مردی که این کودک را به بیمارستان رسانده بود، ناپدری اوست.

مرد جوان در اولین بازجویی‌ها گفت: مدتی است که با مادر این پسر ازدواج کردم و پسربچه را مثل فرزند خودم دوست داشتم. روز حادثه همسرم برای انجام کاری از خانه بیرون رفت و ما در خانه تنها ماندیم. پسرم با سر و صدای زیاد در حیاط بازی می‌کرد و من هم در اتاق بودم که ناگهان متوجه شدم صدای بازی کردنش قطع شد.خود را به حیاط رساندم که دیدم او بی‌حال روی زمین افتاده و توان تکان خوردن ندارد.

مرد جوان در ادامه تحقیقات از مرگ پسرخوانده‌اش اظهار ناراحتی می‌کرد. این رفتار‌های ناپدری در حالی بود که همسرش به دلیل قتل پسر بچه از او شکایت کرد.

مادر مقتول بعد از طرح شکایت علیه همسرش گفت: همسر دوم من راننده کامیون است. مدتی بود که دوست داشت پسرم را همراه خودش بیرون ببرد و من هم فکر می‌کردم این کار را از روی محبت به فرزندم می‌خواهد انجام دهد. روز حادثه همسرم دوباره این پیشنهاد را مطرح کرد و من وقتی پسرم را مشتاق به رفتن دیدم، اجازه این کار را دادم. نمی‌دانم بین راه چه اتفاقی افتاده که فرزند بی‌گناهم بی‌هوش شد و روی بدنش آثاری از کبودی وجود داشت.

تحقیقات همچنان ادامه داشت تا این‌که اولین جلسه رسیدگی به این پرونده در دادسرای شیراز برگزار شد و متهم برای دفاع از خودش در محل حاضر شد. مرد جوان که دید همه شواهد و مدارک علیه اوست، چاره‌ای جز اعتراف به قتل نداشت.

او اظهار کرد: مدت‌ها بود که حس می‌کردم این پسر و برادرش مانع خوشبختی من و مادرشان هستند و در زندگی ما مزاحمت ایجاد می‌کنند.حتی فکر به زندگی بدون آنها هم برایم لذتبخش بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم آنها را از زندگی‌ام بیرون کنم. او را با خود بیرون بردم. در طول مسیر فکر می‌کردم که چگونه بکشمش. در آخر خون جلو چشمانم را گرفت و دستانم نا‌خودآگاه به سمت گلوی پسر‌بچه رفت. گلویش را فشار دادم. او تقلا می‌کرد و من عصبانی‌تر می‌شدم و بیشتر گلویش را می‌فشردم. یک لحظه به خودم آمدم و از خودم بدم آمد. به خود گفتم چرا باید این کار را بکنم. خیلی پشیمان شدم و او را به بیمارستان رساندم، اما متاسفانه او جان باخت.

قاضی پرونده پس از شنیدن حرف‌های او برایش قرار قانونی صادر کرد و تحقیقات درخصوص این پرونده ادامه دارد.

امیرعلی حقیقت طلب

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها